يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ
، در درجهء واحده سپرد ؛ و همهء آنها را به يك ميزان و به يك نصاب ، ذى رأى در انتخاب ولىّ فقيه قرار داد .
در سورهء رعد مىفرمايد :
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ .
« 1 »
در اينجا به عنوان استفهام إنكارى مىفرمايد : مگر مىشود شخص نابينا با بصير و بينا يكسان باشد ؟ مگر مىشود ظلمت با نور يكسان باشد ؟ جهل ، عَمى و كورى و ظلمت است ؛ و علم ، بصيرت و نور است . شما نمىتوانيد نور را با ظلمت ، و نابينائى را با بينائى جمع كنيد و همه را در رتبة واحده ، منشأ أثر قرار بدهيد !
در سورهء مؤمنون مىفرمايد :
بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ * وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ .
« 2 »
ما براى مردم حقّ آورديم ( حقّ يعنى أصالت و واقعيّت ؛ وجود پيغمبر حقّ است و متحقّق به أصالت و واقعيّت ) أمّا أكثريّت مردم از پذيرش حقّ امتناع دارند . طِباع أكثريّت مردم از حقّ إعراض مىكند . هنوز تربيت مردم و تكامل نوعى آنها در رشد و ارتقاء ، به سرحدّى نرسيده است كه طبع اوّليّهء مردم بسوى حقّ گرايش داشته باشد ؛ و آنها قدم به سوى حقّ بردارند ، گرچه مخالف با لذّات شهوانى و تمايلات طبيعى و مادّى آنها باشد .
مردم هنوز در سطح بساطت و إسارت در أفكار بهيميّه هستند ؛ و عامّهء مردم هنوز از اين حدود خارج نشدهاند تا به حقّ گرايش پيدا كنند ؛ طبع اوّليّهء آنها از حقّ روى مىگرداند و فرار مىكند . در اين صورت ، حقّ نمىتواند متابعت از آراء و أفكار آنها بكند .
هامش
( 1 ) قسمتى از آيه 16 ، از سورهء 13 : الرّعد
( 2 ) ذيل آيه 70 و آيه 71 ، از سورهء 23 : المؤمنون