شرع إسلام ، حاكمى در مقابل عالِم نمىبيند تا اينكه بگوئيم : او را تابع قرار داده و گفته است : از عالم بايد متابعت كنى ؛ و تفريق بين علماء و ملوك كرده ، سپس تثبيت حكم ملوك بر مردم نمائى ! و بعد بگويد : آن ملوك بايد از علماء تبعيّت كنند ! اين تعبير و اين تفريق صحيح نيست .
بنابراين ، فَالاوْلَى رَدُّ الإشْكالِ ، وَ الذِّهابُ إلَى أنَّ هَذَا الْخَبَرَ ناظِرٌ إلَى بَيانِ عُلُوِّ شَأْنِ الْعُلَمآء . إمام عليه السّلام مىخواهد بيان كند : علماء شأنشان بالاتر از ملوك است ؛ چون مىبينيم كه اين ملوك خارجى با وجود كمال قدرت و استكبارشان ، بزرگان از حكماء را وزراء خود قرار مىدهند ، خاضِعونَ لِمَقامِ عِلْمِهِمْ وَ دِرايَتِهِم ، و در مقابل انديشههاى آنها تسليم هستند . اين فقط در مقام بيان علم و عظمت علم است ، نه بيشتر .
روايت : السُّلْطَانُ وَلِىُّ مَنْ لَا وَلِىَّ لَهُ
يكى ديگر از رواياتى كه براى ولايت فقيه به آن استدلال شده است ، روايتى است كه از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم در « عوآئد الايّام » مرحوم نراقى روايت شده است .
خاصّه و عامّه روايت كردهاند كه : رسول خدا فرمود : السُّلْطَانُ وَلِىُّ مَنْ لَا وَلِىَّ لَه « 1 » « سلطان ، ولىّ كسى است كه ولىّ ندارد . »
البتّه مقصود از سلطان ، شخص والى و حاكم جائر نيست ؛ بلكه مقصود مَنْ لَهُ السَّلْطَنَة است . و بر مذاق شارع ، مَنْ لَهُ السَّلْطَنَة حتماً بايد از طريق عدل باشد . بنابراين ، مراد از سلطان ، سلطان عادل مىباشد ؛ زيرا سلطان جائر أصلًا مولى نيست ! پس ، السُّلْطَانُ وَلِىُّ مَنْ لَا وَلِىَّ لَه ، يعنى آن حاكمى كه داراى سيطره بوده و قدرت دارد ، و از طريق شرع زمام امور را در دست گرفته و مىتواند از نقطة نظر إحاطه و سعهء ولائى رسيدگى كند ، و ولايت امورِ مَنْ لا وَلِىَّ لَه را در دست بگيرد ، اين ولايت اختصاص به او دارد . . .
عُلَمَاءُ أُمَّتِى كَسَآئِرِ أَنْبِيَآءَ قَبْلِى
يكى ديگر از رواياتى كه مورد استدلال بر ولايت فقيه قرار گرفته است ،
هامش
( 1 ) « عوآئد الايّام » ص 187 ، حديث 17