مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در ردّ سيّد معاصر « 1 » كه اين تفسير را ردّ كرده است گويد : وجود بعضى از أخبار غير واقعه ، مثل قضيّة مختار و حجّاج در آن موجب سقوط آن از حجّيّت نمىشود ، چون در اين تفسير آمده است كه : مختار را حجّاج بن يوسف ثَقَفىّ كشت با اينكه كتب سِيَر و تواريخ ، إجماع دارند بر اينكه مختار را مُصْعَب بن زُبير كشت « 2 » ، و مصعب را عبد الملك بتوسّط حجّاج
هامش
( 1 ) مقصود از سيّد معاصر ، سيّد محمّد هاشم خوانسارى ( ره ) در « رسالهء فى تحقيق حال الكتاب المعروف بفقه الرّضا » ص 7 مىباشد .
( 2 ) در اين تفسير در ذيل آيه :فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ* ، محمّد بن قاسم جرجانىّ از يوسف بن زياد ، و از علىّ بن محمّد سيّار ، هر يك از آنها از پدرانشان ، از حضرت إمام حسن عسكرىّ عليه السّلام ، از قول حضرت إمام زين العابدين عليه السّلام ، از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل مىكند كه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند : غلام ثقفىّ ، يعنى مختار بن أبو عبيده ثقفى خروج مىكند و سيصد و هشتاد و سه هزار نفر از بنى اميّه را ميكشد . اين خبر به گوش حجّاج رسيد ، گفت : اين سخن از رسول خدا بما نرسيده است ؛ و ما در آنچه علىّ بن أبى طالب از پيغمبر روايت مىكند شكّ داريم . و أمّا علىّ ابن الحسين كودكى است مغرور ، بيهوده بسيار ميگويد و پيروان خود را بدان فريب ميدهد . مختار را براى من بطلبيد . جستجو كرده و مختار را گرفتند و نزد او آوردند و بر نَطْع نشاندند . حجّاج گفت : گردنش را بزنيد ! در اينجا داستان بسيار طولانى و سراپا دروغ و ساختگى كه آثار وضع و جعل در آن از جهات عديده مشهود است ، و شبيه به قصّههاى رُمان سازان و داستان پردازان است ، بيان مىكند . اين داستان تحقيقاً مجعول است زيرا إمارت حجّاج و سلطه عبد الملك بن مروان بر عراق ، سالها پس از كشته شدن مختار است . آن زمان كه عبد الملك خليفه بود و حجّاج از جانب وى بر عراق أمير بود ؛ سالها بود كه مختار كشته شده بود و استخوانهايش هم در شرف پوسيدن بود . مختار در سال 65 خروج كرد و جمعى از هواداران بنى اميّه را كشت ؛ پس از او مُصعب بن زبير بر عراق مسلّط شد و در سال 67 مختار را كشت و سالها در عراق حكومت كرد تا عبد الملك بن مروان بر مصعب پيروز شد و او را بكشت و إمارت و حكومت عراق را در سال 75 به حجّاج داد . پس ابتداى حكومت حجّاج پس از مرگ مختار به فاصله 10 سال بوده است .
قسمتى از آيه 59 ، از سوره 2 : البقرة