ايشان اعتناء نمىكند ، عليه آنها حكم مىكند ، وزنِ آنها را در اجتماع پائين آورده و ساقط مىكند ؛ يا از آن عالِم ، دروغى مىشنويد كه به نظر خودش از روى مصالحى براى شما بيان كرده ، أمّا شما مىبينيد كه او أكل حرام مىكند ، و ظاهر و باطنش دو تاست ؛ وقتى كه إنسان در باطن خود اين أمر را تشخيص داد ، آنوقت با چه حجّت إلهى به سراغ اين عالم مىرود ؟ ! اين روشن است كه غلط است !
خدا دو حجّت دارد : حجّت ظاهر : أنبياء و إمامان ؛ و حجّت باطن : عقل
و اين همان حجّت باطنى است كه حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام در آن روايت معروف بيان فرمودهاند كه خداوند دو حجّت دارد : يك حجّت باطن و يك حجّت ظاهر . حجّت باطن عقول است ، و حجّت ظاهر پيامبران و إمامان « 1 » و تا حجّت باطن كار نكند ، حجّت ظاهر به كار نمىآيد . تا عقل إنسان پيغمبرى را به پيغمبرى نشناسد ، خود را مطيع او نمىكند . پس حجّت ظاهر كه پيغمبر است ، هنگامى كلماتش مؤثّر است كه عقل إنسان قبول كند و وجدان إنسان او را بپسندد . پس تمام حُجج بر ميگردد به عقل و إدراك . و اگر عقل و إدراك إنسان نباشد ، إنسان نميتواند بين پيغمبر حقيقى و پيغمبر دروغى ، بين نبىّ و بين مُتَنَبِّى فرق بگذارد . همه ادّعاى پيغمبرى مىكنند ، خطبه ميخوانند ، و كتابى هم مىآورند و إرائه مىدهند و استدلال هم مىكنند ، و با شُور و هيجان هم گفتگو دارند و خطابهها إيراد مىكنند ؛ إنسان از كجا مىفهمد كه : اين درست است و آن باطل ؟ اين بواسطه همان حجّت باطنى و انديشه قلبى است كه در همهء أفراد يكسان است ؛ هم عالم و هم جاهل ، هم
هامش
( 1 ) يَا هِشَامُ ! إنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ : حُجَّةً ظَاهِرَةُ وَ حُجَّةً بَاطِنَةً ؛ فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الانْبِيَآءُ وَ الائِمَّةُ ؛ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ . اين روايت ، حديث مفصّلى است كه تمام فقرات آن را حضرت إمام كاظم عليه السّلام با خطاب : « يا هشام » إفاده فرمودهاند . كلينىّ در « اصول كافى » ج 1 ، ص 13 تا 19 و محقّق كاشانى در « وافى » از طبع حروفى ، ج 1 ، ص 86 تا 93 آوردهاند ؛ و ما عمده حديث را در جلد دوّم « نور ملكوت قرآن » از دوره أنوار الملكوت ، از ص 555 تا 558 آوردهايم .