مى دهند ؛ و به آن أفراد غير ، به خاطر همين مَنْ تَعَصَّبُوا لَهُ ظلم مىكنند . »
وَ عَرَفُوهُمْ يُقَارِفُونَ الْمُحَرَّمَاتِ .
« اينها مىديدند كه علمائشان مرتكب محرّمات مىشوند » .
هر كس با إدراك وجدانى و فقه قلبى ، ميتواند علماى سوء را بشناسد
وَ اضْطَرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ ، لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَهِ ، وَ لَا عَلَى الْوَسَآئِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَهِ .
« عوام يهود بواسطهء إدراكات قلبى و رؤيت باطن ، مُضطرّ و مجبور شدند كه إقرار و اعتراف كنند ، و حكم كنند كه : كسى كه اين كارها را انجام مىدهد فاسق است ؛ و جائز نيست كه إنسان او را بر خدا و بر وسائطى كه بين خدا و بين خلق است أمين بشمارد ، و گفتار او را به راستى و درستى تلقّى كند . »
اين جمله خيلى جملة عجيبى است : « وَ اضْطَرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ » ! و اين بزرگترين حجّتى است كه خدا در دل إنسان قرار داده است كه هر كس به شناخت نهادى و وجدانى خود ، به انديشهء عميق و إدراك عميق خود ، كه بين خود و بين پروردگار از آن انديشه دقيقتر و صحيحتر نيست ، در باطن و وجدان خود مىيابد كه : فلان كس دروغ مىگويد ، فلان كس راست مىگويد . وقتى إنسان اين را إدراك كرد ، ديگر چرا به دنبالش مىرود ؟
بنابراين ، إنسان نبايد عوام يهود را بى گناه بداند ؛ و بگويد : « عامى است ، و شخص عامى از عالِم خود تبعيّت مىكند . عالم هر چه به او مىگويد گوش مىكند ؛ آنها چه تقصير دارند ؟ ! » نه ، اين حرف درست نيست .
عوام تقصيرشان اينست كه چرا دنبال اين عالم رفته اند ؟ ! درست است كه عالم چنين و چنان گفت ، چنين موعظه كرد ، چنين تدريس كرد ، ولى تو با إدراك باطن و قلب خود ، وقتى ديدى كه او خلاف كتاب خدا عمل مىكند ، خلاف سنّت عمل مىكند ، دروغ صريح مىگويد ، مسامحه مىكند ، أفرادى را كه از او طرفدارى مىكنند حمايت مىكند ، مالِ زياد به آنها مىبخشد ، احترام مىكند ؛ و أفرادى كه از او طرفدارى نمىكنند ، حقّشان را ضايع مىكند ، به