مسبّبات هم تحت احاطهء گستردهء عالم توحيد و ولايت است . دنبال علم رفتن چه در امور ظاهريّهء فقهيّه و چه در امور باطنيّهء وجدانيّه ، هر دو تحت احاطهء تكوينيّه و تشريعيّه مىباشند .
على هذا دنبال استاد رفتن ، و در تحت سيطره و تربيت وى در آمدن ، نه آنكه منافاتى با ولايت آن حضرت ندارد ، بلكه مؤيّد و ممدّ و امضا كنندهء آن نهج و آن طريقهء نزول نور از عالم توحيد به اين عالم است .
اگر بى نياز بودن از استاد در علوم معرفتى با منطق شما تمام بود ، لازم بود در جميع صنايع و حِرَف از نجّارى و بنّائى و پزشكى و دارو سازى و معدنشناسى و سائر علوم طبيعى ، مردم به دنبال استاد نروند ، و با توجّه به حيطهء عظيمهء ولائيّهء امام زمان رفع مشاكل خود را بنمايند . آيا هيچ انسانى حتّى وحشىهاى جنگل ، بدين سخن ملتزم مىشوند و مىتوانند آن را برنامهء زندگى خود قرار دهند ! ؟
پاسخ از « اشكال دوّم : تبعيّت از استاد ، پيروى از ظهورات نفسانى اوست »
امّا پاسخ اشكال دوّم : درست است كه هر كس در تبعيّت استاد درآيد ، در راه و مَجرى و ممشاى نفس او در مىآيد ؛ ولى اگر خود به خود كارى را بكند ، از ممشى و مجراى نفس خودش كارى را كرده است . حال سخن فقط در اينست كه : كداميك افضل است و انسان را به مقصود مىرساند ؟
ولايت و نفس استاد ، روحانى و ملكوتى است ؛ و نفس سالك راه نرفته ، آلوده و خراب . اگر در ولايت استاد درآيد ، نفس استاد در وجود سالك رهبر مىشود ؛ و اگر به اراده و اختيار خود عمل نمايد ، خودش با همين آلودگى رهبر خودش است . و فرض اينست كه : سالك است نه مرد كامل ، راه رو است نه راه رفته ؛ بنابراين خواستههايش طبق نفس أمّاره و تسويلات شيطانى است .
غرور و استقلال وى همچون غرور و استقلال نفس بهيميّه است كه مىزند و مىبرد و مىشكند و خراب مىكند ، همچون ستور و اسب بدون افسار ؛ ولى