هر سر موى مرا با تو هزاران كارست * ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست
باز پرسيد ز گيسوى شكن در شكنش * كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست
عقل ديوانه شد آن سلسلهء مشكين كو * دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست
ساقى و مطرب و مى جمله مهيّاست ولى * عيش بى يار مهيّا نشود يار كجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج * فكر معقول بفرما گل بى خار كجاست « 1 »
* * *
غَيْرى عَلَى السُّلْوانِ قادِرْ * وَ سِواىَ فِى الْعُشّاقِ غادِرْ
لى فى الْغَرامِ سَريرَةٌ * وَ اللهُ أعْلَمُ بِالسَّرائر « 2 »
« افرادى غير از من هستند كه قدرت بر آرامش و سرگرمى به غير تو را داشته باشند ، و افرادى غير از من در ميان عشّاق هستند كه به غَدر و مكر دست مىيازند . ( ولى منِ عاشق دست به غدر نميزنم . ) از براى من در عالم عشق و محبّت ، سريرهء خاصّى است كه منحصر در من مىباشد ؛ و خداوند است كه به سريرههاى عشّاق اطّلاع و علمش بيشتر است . »
هامش
( 1 ) « ديوان خواجه حافظ شيرازى » طبع پژمان ، ص 18 و 19 ، غزل 35
( 2 ) « ديوان ابن فارض » ص 180 ؛ و در تعليقهء آن گويد :
« اين قصيده به ابن فارض نسبت داده شده است ، با آنكه در ديوان البهآء زهير ثبت گرديده است . و زمان انشاء آن نيز در روز پنجشنبه 5 محرّم سنهء 641 هجرى معيّن شده است . و آن به شعر بهاء أشبه است تا به شعر ابن فارض و اسلوب او . و دليل ما آنست كه : بورينى آن را در شرح خود بر « ديوان ابن فارض » ذكر ننموده است . »