بعضى از حدّ هم تجاوز كرده راه افراط را مىپيمايند .
امّا حاج سيّد هاشم كه روحى و روحُ جميعِ وُلْدى و اسْرَتى و كلِّ مَن يَتعلّقُ بى ، به حقّ فداى او باشد ، بقدرى در اعطاء آن معارف سريع و بدون مضايقه و دريغ و بدون امساك بود كه براى انسان ايجاد شكّ مىنمود كه آيا تا اين درجه هم ولىّ خدا بايد دعوتش را گسترش دهد ؟ و بخواهد و دنبال كند ، و بطلبد افراد لائق را كه سخنش را دريابند و از مسيرش حركت نمايند ؟ !
او به افراد غير لائق و غير مستعدّ چيزى نمىگفت . ولى دوست داشت افراد ، لائق گردند و استعداد يابند ، و يا افراد مستعدّ و لائقى پيدا شوند و آن معانى راقيه و مُدرَكات عاليهء خويشتن را كه از ملكوت أعلى سرچشمه ميگيرد به آنها إلقا نمايد .
امّا افسوس و صد افسوس كه او گفت ، و دنبال كرد ، و پيگيرى نمود ، و دعوت كرد ، و در مسافرخانه به ديدار و ملاقاتشان رفت ؛ و آنها نپذيرفتند تا دامن از اين سراى خالى تهى كنند ، و نزد ارباب حقيقى دست خالى بازگشت ننمايند .
او كه نمىگفت : حجّ نرو ! مكّه و مدينه نرو ! كربلا و نجف نرو ! حقيقت حجّ و روح ولايت را او چشيده بود و مزهء واقعى آن را او دريافت نموده بود . او مىگفت : لحظهاى به دنبال معرفت ذاتت و نفست بگرد ، دقيقهاى در حال خود تفكّر كن تا خودت را بيابى كه خداى را خواهى يافت ، و در اين صورت تمام مسافرتهايت صبغهء إلهيّه به خود ميگيرد ، و با خدا و از خدا و به سوى خدا خواهى رفت . در آن حال چنانچه تمام جهان بلكه تمام عوالم را سير كنى براى تو ضررى ندارد ، زيرا با خدا و عرفان ذات اقدسش سفر نمودهاى !
سيّد هاشم گفت و نشنيدند ، و سيّد هاشم هم رفت . اينك بيايند تمام دنيا را زاويه به زاويه با شمع جستجو كنند كجا سيّد هاشم را خواهند يافت ؟
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 673
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٦٧٣