پيدا كند و خواطر را بالمرّه دفع نمايد ؛ و ليكن در اين وهله سالك پيوسته با خدا و در حرم خداست و خاطرهاى حقّ ورود ندارد . ممكن است روزها و ماهها بگذرد و خاطرهاى بر ذهنش مرور ننمايد مگر خاطرات نيك و بدون ضرر كه لازمهء زندگى و معيشت است ، مثل لزوم آب آشاميدن در موقع عطش و پاسخ سلام دادن در موقع سلام كردن و أمثال ذلك .
اينجاست كه فرق ميان سالك راستين و مدّعيان سلوك واضح مىشود ؛ و مرد وارد در حرم از شخص مدّعى ورود جدا ميگردد ؛ و آنكه به حقيقت عبادت و عبوديّت پيوسته است با آنكه از روى تصنّع و خودساختگى بدون ادراك لذّت عبادت ، خود را عابد و زاهد مىشمرد و به قيام و قعود و ركوع و سجود اشتغال مىورزد ، متمايز مىشود
. وَ قُلْ لِقَتيلِ الْحُبِّ وَفَّيْتَ حَقَّهُ * وَ لِلْمُدَّعى هَيْهاتَ ما الْكَحَلُ الْكَحِلُ « 1 »
« و به كشتهء راه عشق بگو : از عهدهء وفاى حقّ عشق برآمدى ! و به مدّعى راه عشق بگو : هيهات از اينكه بتوانى از عهدهء وفاى حقّ عشق برآئى ! هيچگاه شخص سرمه به چشم كشيده و تصنّعاً مژگان را سياه كرده ، مانند شخص سياه مژگان نخواهد بود . »
ابيات شيخ محمود شبسترى در لزوم شناختن انسان حقيقت خويش را
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
من و تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز أجزاى من آمد
به لفظ من نه انسان است مخصوص * كه تا گوئى بدان جان است مخصوص
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
هامش
( 1 ) « ديوان ابن فارض » ص 134 ؛ در ضمن ابيات هُوَ الْحُبّ سروده است .
الكَحَل با فتحهء حاء به معنى سياهى طبيعى مژگان است . و الكَحِل با كسرهء حاء به معنى مكحول است ؛ يعنى سرمه كشيده .