هم امروز زنده بود ، راهِ گشايش و مفرّ و چارهاى نداشت مگر اينكه از من پيروى نمايد . « 1 » در اين صورت پيروى از استاد غير كامل كه از پيروى از انبياء أُولوا العزم بالاتر نيست ؛ وقتى آنجا جائز نباشد ، اينجا چگونه ميتواند جائز باشد ! ؟
سالك به جائى مىرسد كه ميان او و خاطرات همچون سدّ سكندر كشيده مىشود
ميفرمودند : اگر نفى خواطر براى سالك خوب صورت گيرد ، بالاخره وى را به عالم نيستى مىرساند كه هستى محض است ، بطورى كه ديگر نه تنها خاطرهاى بر او وارد نمىشود بلكه ممكن نيست وارد شود . و چنان در عالم توحيد مستغرق ميگردد كه مجال نزول به كثرات را پيدا نمىكند و خطرهاى بر او نمىگذرد ؛ تو گوئى ميان او و ميان خواطر سدّ سكندر كشيدهاند كه بههيچوجه قابل شكاف و رخنه و ثلمه نمىباشد .
در اين حال است كه خاطرات با اجازهء وى و با اذن نفسانى وى وارد مىشوند . يعنى اگر اجازه دهد خاطرهاى بر ذهنش عبور مىكند ، و إلّا فَلا
و بنابراين ، حال سالك در اين حال با حال پيشين او كاملًا در دو جهت متعاكس قرار ميگيرند . در وهلهء اوّل خواطر بدون اذن و رخصت او هجوم مىنمودند و زواياى قلب را تصرّف ميكردند و بقول ما كودتائى در دل او حاصل مىشد كه بايد سالك با رنج و تعب مدّتها زحمت بكشد تا بتواند حضور قلب
هامش
( 1 ) محيى الدّين عربى در كتاب « الفتوحات المكّيّة » ج 1 ، فصل اوّل ، ص 143 ، بابُ ثانى عَشَر فى مَعْرفةِ دَوْرَةِ فَلَكِ سيِّدنا محمّد صلّى الله عليه و ءاله و سلّم و هى دَورةُ السّيادةِ و أنّ الزّمانَ قد اسْتدارَ كهيئَتِه يومَ خلَقَه اللهُ تعالى ، در اكمليّت و أتمّيّت نبوّت رسول الله بحث كافى و وافى نموده و اثبات كرده است كه : جميع انبياء و مرسلين در تحت نبوّت و ولايت و سيطرهء معنوى و سيادت و شفاعت او در دنيا و آخرت مىباشند . و بواسطهء أقربيّت آن حضرت به مبدأ العلل و غاية الغايات اين مقام منحصر در وى گرديده است .
و مطلب را مىرساند تا در نيمهء ص 144 ميگويد : و ثَبَتت لَه أيضًا السّيادةُ فى الحُكم حيثُ قال : لَوْ كانَ موسَى حَيًّا ، ما وَسِعَهُ إلّا أنْ يَتَّبِعَنى ، وَ يُبَيَّنُ ذَلِكَ عِنْدَ نُزولِ عيسَى عَلَيْهِ السَّلامُ وَ حُكْمِه فينا بِالْقُرْءَانِ فَصحَّت لَه السّيادَةُ فى الدُّنيا بِكُلِّ وَجهٍ - تا آخر آنچه را كه تا ص 147 إفاده فرموده است .