شما بيايد ، وى را گرامى بداريد و معزّز بشماريد ! »
وَ لا كَريمَ أكْرَمُ مِنْ ءَالِ مُحَمَّدٍ ؛ كُلُّهُمْ كَبيرٌ لَيْسَ فيهِمْ صَغيرٌ
براى ما از حديث عمران روايت شده است كه : عيسى حديث كرد براى ما از ضُمَرَة كه او گفت :
قالَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزيزِ لِبَعْضِ وُلْدِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ أبى طالِبٍ : لا تَقِفْ عَلَى بابى ساعَةً واحِدَةً إلّا ساعَةً تَعْلَمُ أنّى فيها جالِسٌ فَيُؤْذَنُ لَكَ عَلَىَّ وَقْتٌ تَأْتى . فَافْعَلْ ، فَإنّى أسْتَحِي مِنَ اللهِ أنْ تَقِفَ عَلَى بابى فَلا يُؤْذَنُ لَكَ !
« عمر بن عبد العزيز به بعضى از اولاد حسين بن علىّ بن أبى طالب گفت : بر در خانهء من يك ساعت هم درنگ مكن مگر آن ساعتى را كه بدانى من در آن ساعت جلوس دارم ، تا اينكه براى ملاقات تو با من اذن گرفته شود كه در همان ساعت بيائى و ملاقات كنى . زيرا كه من از خدا حيا ميكنم تو درِ خانهء من توقّف كنى و اذن ملاقات به تو داده نشود ! » « 1 » »
و سوال معاويه را از ضِرار در وصف علىّ عليه السّلام كه ضِرار به او ميگويد : مرا از بيان آن مَعْفُوّ بدار ! گفت : معفوّ نميدارم . در اين حال ضِرار ميگويد : أمّا إذْ لا بُدَّ ، إنَّهُ وَ اللهِ كانَ بَعيدَ الْمُدَى ، شَديدَ الْقُوَى - و يك صفحه از حالات آن حضرت را بيان مىكند و در آخر آن ميگويد : ءَاهِ مِنْ قِلَّةِ الزّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّريقِ ! در اين حال اشكهاى معاويه فرو ريخت و نتوانست خوددارى كند ، و با آستينش خشك مىنمود ، و گريه گلوى آن جمعيّت حضّار را گرفت ؛ تا آخر داستان را ذكر مىكند . « 2 »
هامش
( 1 ) « محاضرات » ج 1 ، ص 238
( 2 ) « محاضرات » ج 2 ، ص 137 ؛ و كسانى كه اين داستان را از ضِرار نقل كردهاند و در كتب خود ثبت نمودهاند بسيارند ، از جمله سيّد هاشم بحرانى در « غايةُ المرام » باب 131 ،