تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
وَ لا كَريمَ أكْرَمُ مِنْ ءَالِ مُحَمَّدٍ ؛ كُلُّهُمْ كَبيرٌ لَيْسَ فيهِمْ صَغيرٌ . « بزرگوار و صاحب مجدى بزرگوارتر و گرامىتر از آل محمّد نيست ؛ همهء ايشان بزرگند و در ميانشان كوچكى نيست . »

مطالب واردهء در « محاضرات » دالّهء بر خلوص شيخ محيى الدّين

و اين عبارت از خود محيى الدّين است كه در ضمن داستانى بدين گونه بيان نموده است : خَليفَةُ عَدلٍ ، قَضاءُ واجِبٍ حَقٍّ و فَصْلٍ : پيغمبرى پيش از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بود كه به وى خالد بن سَنان « 1 » مىگفتند . چون دختر او را رسول خدا ديدند و دانستند كه دختر اوست ، فرمودند : مَرْحَبًا بِابْنَةِ نَبِىٍّ أضَاعَهُ قَوْمُهُ . « مرحبا به دختر پيامبرى كه قومش حقّ آن پيغمبر را ضايع كردند . » و در اينجا پيامبر ما داستان آن پيمبر را بيان كردند . و رويّه و عادت رسول خدا اين بود كه ميفرمود : إذَا أَتَاكُمْ كَرِيمُ قَوْمٍ فَأَكْرِمُوهُ ! « 2 » « چون مرد بزرگوار و صاحب عزّتى از هر قوم و گروهى باشد به نزد
هامش
( 1 ) خالد بن سنان عبسى را محيى الدّين از پيمبران ميداند و گفته است : او از اولاد حضرت إسمعيل است و دخترش ، پيامبر را ادراك نموده است . داستان او را محيى الدّين در « محاضرات » ( محاضرة الأبرار و مسامرة الاخيار ) ج 1 ، ص 77 آورده است . ( 2 ) در « مستدرك حاكم » ج 4 ، ص 291 و 292 وارد است كه : جابر روايت مىكند كه : جُرَيْر بر رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم وارد شد و عِندهُ أصحابُه . أصحاب او دريغ كردند از اينكه جاى خود را به او بدهند . رسول خدا رداى خود را گرفت و به سوى او انداخت تا بر روى آن بنشيند . جُرَيْر با گردن و صورت خود ردا را گرفت و بوسيد و بر روى ديده نهاد و گفت : أكْرَمَكَ اللهُ كَما أكْرَمْتَنى ! « خدايت بزرگوار بدارد همچنان كه مرا مكرّم داشتى ! » و سپس ردا را بر دوش رسول الله گذارد ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود : مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ ، فَإذا أتاهُ كَريمُ قَوْمٍ فَلْيُكْرِمْهُ . « كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد ، چون شخص محترمى به سوى او آيد واجب است او را گرامى بدارد . » ( هَذا حديثٌ صحيحُ الإسناد و لَم يُخرِجاه بهذه السّياقة . )
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 454 | السيد محمد حسين الطهراني