نيست ، و تخطئه و تكفير شيخ علاء الدّوله شيخ را قدِّس سرُّه راجع به اين معنى است كه وى از كلام شيخ فهم كرده ، نه به آن معنى كه مراد شيخ است .
زيرا كه وجود را سه اعتبار است : يكى اعتبار وى به شرط شىء كه مقيّد است ، دوّم به شرط لا شىء كه وجود عامّ است ، و سيّم لا به شرط كه وجود مطلق است . و آنكه شيخ قدّس سرّه ذات حقّ را سبحانه وجود مطلق گفتهاند به معنى أخير است ، و شيخ علاء الدّوله آن را بر وجود عامّ حمل كرده و در نفى و انكار آن مبالغه نموده ؛ با وجود آنكه خود به اطلاق وجود بر ذات به معنى اخير اشاره كرده است ، چنان كه در بعضى رسائل فرموده آنست كه : الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى الإيمانِ بِوُجوبِ وُجودِهِ ، و نَزاهَتِهِ عَنْ أنْ يَكونَ مُقَيَّداً مَمْدوداً ، وَ مُطْلَقاً لا يكونُ بِلا مُقَيَّداتِه .
و وجود چون مقيّدى محدود نباشد ، و مطلقى نباشد كه وجود وى موقوف باشد بر مقيّدات ، ناچار مطلقى خواهد بود لا به شرط شىء كه به هيچيك از تقيّد مشروط نباشد ؛ و قيود و تعيّنات ، شرط ظهور وى در مراتب ، نه شرط وجود او فى حدّ ذاته . و نزاعى كه ميان شيخ علاء الدّوله و شيخ عبد الرّزّاق كاشى واقع شده نيز از اين قبيل تواند بود .
و بالجمله طائفهء صوفيّهء موحّده چنان كه حكم به عينيّت اشياء مىكنند و همه را وجود حقّ و هستى مطلق ميگويند ، حكم به غيريّت اشياء نيز از ايشان واقع است ، و اشياء را غير حقّ گفتهاند كه نه عين اوست و نه غير او . چنان كه در « فصوص » اشارت به اين عبارت و اطلاقات كرده ؛ و مَستِ بادهء قيّومى مولاى رومى نيز فرموده :
گاه كوه قاف و گه عنقا شوى * گاه خورشيد و گهى دريا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى برون از وهمها در پيش پيش