آنچه بنده از جميع اشكالاتى كه بر او شده است ، و أعلام و بزرگان همچون خود مصنّف و والد محترمشان و مولى إسمعيل خواجوئى و علاء الدّولهء سمنانى و آقا محمّد على كرمانشاهى بهبهانى و أمثالهم به وى نمودهاند بدست آوردهام ، منشأ و ريشهاش قول اوست به « وحدت وجود » ، كه اگر درست فهميده نشود و حقيقت و مراد از آن بدست نيايد و به لفظ و عبارت تنها اكتفا گردد ، آرى مستلزم اين اشكالات بلكه بيش از اينها هست ؛ امّا و لَعَمْرُ الْحَبيب مقصد و مقصود او از وحدت ، اين معنى بسيط و زير پا افتاده نيست ، وحدت به معنى اتّحاد و حلول ذات خالق با مخلوق نيست ؛ وحدت به معنى عينيّت ذات لا يتناهى و ما لا اسم له و لا رسم له با اين وجودات متعيّنهء كثيفهء متقيّده و محدودهء به هزاران عيب و علّت نيست .
هامش
- اين از يك طرف و از طرف ديگر ابن عربى خود مدّعى است كه من به مقام زيارت أنبياء و أولياء و أوصياى آنان به حقّ المعرفة نائل آمدهام و ايشان را به حقيقت و نورانيّت و ولايت كلّيّه مشاهده و ادراك نمودهام ؛ و عمدهء معرفتِ امام زمان ، معرفت او به نورانيّت است نه مجرّد تشرّف خارجى و معرفت به شخص او . اين همه روايات شيعه دربارهء معرفت آن ذوات مقدّسه به نورانيّت راجع به همين مسأله مىباشد ؛ و آن أهمّ از جميع امور است كه اگر انسان جان خود و تمام أقرباى خود را براى مشاهدهء آنان به نورانيّت و به ولايت كلّيّهء مطلقه فدا كند ارزش دارد . وقتى آن معرفت پيدا شد و بالفرض هم سالك از اختيار بيرون آمده است ، و خداوند متعال زيارت و تشرّف او را در خارج به وجود جسمى و كالبدى إمامش مقدّر نفرموده است ، در اين صورت جاى چگونه حسرتى و ندامتى باقى مىماند ؟
اينست مراد و مرام ابن عربى كه از يكايك جملات و حالاتش پيداست . اينست كه ملّا صدرا آن حكيم بصير حاذق را در برابر وى به تواضع وا مىدارد و به كُرنش مىاندازد و در برابر عظمت ابن عربى آن عبارات متين و سنگين را ادا مىنمايد . از اينجا دستگير مىشود كه : نه مرحوم ملّا محسن فيض كه خود شاگرد و داماد ملّا صدرا بوده است و نه ملّا إسمعيل خواجوئى ، به روح و معانى كلمات محيى الدّين پى نبردهاند ، و از آن ظرائف و دقائق بطور سطحى عبور كردهاند . امّا حكيم سبزوارى حاج ملّا هادى چنين نمىباشد ؛ فتأمّلْ و افهَمْ ! لانَّ هَذا مِن مَزالِّ الاقدامِ !