تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
بنگريم ، چقدر كوتاه و سبك و بدون ارزش به ولايت نظر نموده‌ايم ! عيناً مانند مورى كه در باغ سلطان با خَدَم و حَشَم و گل و ريحان و عزّت و جلالت وى ، و با وسعت نفوذ امر و نهى او ، فقط لطف وى را در دانه‌اى ميداند كه به لانه مىكشد ، و قهر او را در شبنمى كه در لانه‌اش فرود مىآيد !
پشّه كِىْ داند كه اين باغ از كِىْ است * كو بهاران زاد و مرگش در دِىْ است
آرى ، در اينجا درست كلام مولانا دربارهء ديدگاه مردم محجوب با ولايت كلّيّة الهيّه صادق است كه :
حقّ آن شه كه تو را صاف آفريد * كرد چندان مشعله در تو پديد آن چنان معمور و باقى داشتت * تا كه دَهرىّ در « 1 » ازل پنداشتت شكر دانستيم آغاز تو را * انبيا گفتند آن راز تو را آدمى داند كه خانه حادث است * عنكبوتى نى كه در وى عابث « 2 » است « 3 » پشّه كِى داند كه اين باغ از كِىْ است كو بهاران زاد و مرگش در دِى است * كرم كاندر چوب زائيد است حال كى بداند چوب را وقت نهال * ور بداند كرم از ماهيّتش عقل باشد ، كرم باشد صورتش * عقل « 4 » خود وا مىنمايد رنگها چون پرى دور است از آن فرسنگها * از مَلَك بالاست چه جاى پرى تو مگس پرّى ، به پستى مىپرى * گرچه عقلت سوى بالا مىپرد مرغِ تقليدت به پستى مىچرد * علم تقليدى و بال جان ماست عاريه است و ما نشسته كان ماست
هامش
( 1 ) در نسخه بدل : از ( 2 ) . بازى كننده . ( تعليقه ) ( 3 ) آدمى كه خانه بنا كرده است ميداند كه اين خانه نوبنياد است ، و عنكبوت كه در آن خانه مسكن كرده ، اين خانه را قديم ميداند . ( تعليقه ) ( 4 ) مراد عقل جزوى است كه عقل معاش باشد . ( تعليقه )