اگر شهوت نبودى در ميانه * نَسَبها جمله ميگشتى فَسانه
چه شهوت در ميانه كارگر شد * يكى مادر شد آن ديگر پدر شد
نمىگويم كه مادر يا پدر كيست ؟ * كه با ايشان به حرمت بايدت زيست
نهاده ناقصى را نام خواهر * حسودى را لقب كرده برادر
عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى
مرا بارى بگو تا خال و عم كيست * وز ايشان حاصلى جز درد و غم نيست
رفيقانى كه با تو در طريقند * پى هزل اى برادر هم رفيقند
به كوى جِدّ اگر يك دم نشينى * از ايشان من چه گويم تا چه بينى
همه افسانه و افسون و بند است * به جان خواجه كاينها ريشخند است
به مردى وارهان خود را چه مردان * و ليكن حقّ كس ضايع مگردان
ز شرع ار يك دقيقه مانْد مُهمَل * شوى در هر دو كون از دين معطّل
حقوق شرع را زنهار مگذار * و ليكن خويشتن را هم نگهدار
ز سو زن « 1 » نيست الّا مايهء غم * به جا بگذار چون عيسىِّ مريم
حنيفى شو ز قيد هر مذاهب * درآ در دَيرِ دين مانند راهب
ترا تا در نظر اغيار و غير است * اگر در مسجدى آن عين دير است
چو برخيزد ز پيشت كسوت غير * شود بهر تو مسجد صورت دير
نميدانم به هر جائى كه هستى * خلاف نفس كافر كن كه رستى
بت و زُنّار و ترسائىّ و ناقوس * إشارت شد همه با ترك ناموس
اگر خواهى كه گردى بندهء خاص * مُهيّا شو براى صدق و اخلاص
برو خود را ز راه خويش برگير * به هر يك لحظه ايمان دگر گير
به باطن نفس ما چون هست كافر * مشو راضى بدين اسلام ظاهر
هامش
( 1 ) در مثنوى « گلشن راز » طبع طهورى ، تحقيق دكتر صمد موحّد ، با عبارت زر و زن ضبط نموده است .