چشمِ حسّ افسرده « 1 » بر نقش قمر * تو قمر مىبينى و او مستقرّ
اين دوئى ، اوصاف ديدهء أحول است * ورنه اوّل آخِر ، آخر اوّل است
هين گذر از نقش خُم ، در خم نگر * كاندر او بحرى است بى پايان و سر
پاك از آغاز و آخر آن عِذاب « 2 » * مانده محرومان ز قهرش در عَذاب
اينچنين خم را تو دريا دان يقين * زنده از وى آسمان و هم زمين
گشته دريائى دوئى در عين وصل * شد ز سو در بى سوئى در عين وصل
بلكه وحدت گشته او را در وصال * شد خطاب او خطاب ذوالجلال « 3 »
آرى ، مرگ براى سيّد الشّهداء سيّد مظلومان عليه السّلام عين درجه و ارتقاء و فوز و نجاح است . لهذا در روايت وارده در مبحث « معادشناسى » آمد كه در روز عاشورا هر چه آتش جنگ افروختهتر مىشد و مصائب آن حضرت افزونتر ، چهرهء منوّرش بر افروختهتر و شادابتر مىشد .
تشريح حضرت حدّاد وقايع عاشورا را همچون امام حسين عليه السّلام
وَ كَانَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَائِصِهِ تُشْرِقُ أَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَأُ جَوَارِحُهُمْ وَ تَسْكُنُ نُفُوسُهُمْ . فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ :
انْظُرُوا لَا يُبَالِى بِالْمَوْتِ !
فَقَالَ لَهُمُ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلَامُ : صَبْرًا بَنِى الْكِرَامِ ! فَمَا الْمَوْتُ إلَّا قَنْطَرَةٌ يَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّآءِ إلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ وَ النَّعِيمِ الدَّائِمَةِ . فَأَيُّكُمْ يَكْرَهُ أَنْ يَنْتَقِلَ مِن سِجْنٍ إلَى قَصْرٍ . ! ؟
هامش
( 1 ) . يعنى حقيقت قمر و ماه آسمانى يك چيز بيش نيست ، امّا چشم حسّ كه افسرده و ناتوان است صورت آن را در آب و آينه يك چيز ثابت و مستقرّى مىبيند ؛ امّا تو كه داراى عقل و ادراك هستى حقيقت قمر را كه ستارهء سيّار و متحرّكى است و داراى منازل و أشكال مختلف است مشاهده مىنمائى !
( 2 ) عِذاب : جمع عَذْب به معنى آب گوارا .
( 3 ) « مثنوى معنوى » ملّاى رومى ، جلد ششم ، از طبع آقا ميرزا محمود ، ص 570 و 571 ؛ و از طبع ميرخانى ص 550 تا ص 552