فى الله رسيده بودند ، و به عبارت دگر : سفر إلى الله به پايان رسيده ، اشتغال به سفر دوّم كه فى الله است داشتهاند . همانطور كه در احوال ملّاى رومى در وقت سرودن اين اشعار ، و احوال آن مرد شاعر شيعى وارد در شهر حلب نيز بدين گونه بوده است كه جنبهء وجهالخَلقى آنها تبديل به جنبهء وجهالحقّى و وجهالرَّبّى گرديده است ؛ و از درجات نفس عبور كرده ، در حرم عزّ توحيد و حريم وصال حقّ متمكّن گرديدهاند .
امّا سائر افراد مردم كه در عالم كثرات گرفتارند و از نفس برون نيامدهاند ، حتماً بايد گريه و عزادارى و سينه زنى و نوحه خوانى كنند تا بدينطريق بتوانند راه را طىّ كنند و بدان مقصد عالى نائل آيند . اين مجاز قنطرهاى است براى آن حقيقت . همچنان كه در روايات كثيرهء مستفيضه ما را امر به عزادارى نمودهاند تا بدينوسيله جان خود را پاك كنيم و با آن سروران در طىّ اين سبيل هم آهنگ گرديم .
و تازه وقتىكه أسفار اربعه طىّ شد ، از لوازم بقاء بالله بعد از مقام فناء فى الله ، متشكّل شدن به عوالم كثرت ، و حقّ هر عالم را كما هو حقّه رعايت نمودن است كه با خداوند در عالم خلق بودن و متّصف به صفات خلقى در عين وحدت ربوبى گرديدن مىباشد كه هم عشق است و هم عزا ، هم توحيد است و هم كثرت ؛ چنان كه عين خود اين حالات در حضرت آقاى حدّاد در اواخر عمر مشاهده مىشد كه پس از مقام فناءِ صرف و تمكّن در تجرّد ، داراى مقام بقاء بودهاند . توأم با همان عشق شديد ، در مجالس سوگوارى ، گريه و عزادارى ناشى از سوز دل و حرقت قلب از ايشان مشهود بود . خود حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام هم به حضرت سكينه دختر عزيزشان فرمودند :
لا تُحْرِقى قَلْبى بِدَمْعِكِ حَسْرَةً * ما دامَ مِنّى الرّوحُ فى جُثْمانى
« قلب مرا با سرشكت آتش مزن ، اين سرشكى كه از روى حسرت