بر دل و دين خرابت نوحه كن * چون نمىبيند جز اين خاك كهن
ور همى بيند چرا نبود دلير * پشت دار و جان سپار و چشم سير
در رخت كو از پى دين فرّخى * گر بديدى بَحر ، كو كفّ سخىّ
آنكه جو ديد آب را نكْند دريغ * خاصه آن كو ديد دريا را و ميغ
قرائت حضرت حدّاد ابيات عاشورا را گويا با جان و روح او خمير شده است
تمثيل حريص بر دنيا به مورى كه به دانهاى از خرمنى قانع نشود
مور بر دانه از آن لرزان شود * كو ز خرمنگاه خود عُمْيان « 1 » بود
مىكشد يك دانه را از حرص و بيم * چون نمىبيند چنان چاش « 2 » عظيم
صاحب خرمن همى گويد كه هى * اى ز كورى پيش تو معدوم ، شىء
تو ز خرمنهاى ما آن ديدهاى * كاندر آن دانه به جان پيچيدهاى
اى به صورت ذرّه كيوان را ببين * مورِ لنگى ، رو سليمان را ببين
تو نِهاى آن جسم بل آن ديدهاى * وا رهى از جسم گر جان ديدهاى
آدمى ديده است و باقى لَحم و پوست * هر چه چشمش ديده است آن خير اوست
كوه را غرقه كند يك خُم زِ نَم * مَنفذى گر باز باشد سوى يَم
چون به دريا راه شد از جان خُم * خمّ با جيحون برآرد اشتلُم « 3 »
زين سبب قُل گفتهء دريا بود * گرچه نطق احمدى گويا بود
گفتهء او جمله دُرِّ بحر بود * كه دلش را بود در دريا نفوذ
دادِ دريا چون ز خمّ ما بود * چه عجب گر ماهى از دريا بود
هامش
( 1 ) عُمْيان بمعنى كوران ، جمع أعمى مىباشد ؛ ولى در اين شعر بمعنى كور آمده است ؛ چنانچه در « لغت نامهء دهخدا » پس از آنكه عُميان را به كوران و نابينايان معنى نموده است ، بعنوان معناى دوّم ، كور و نابينا را ذكر كرده و همين بيت « مثنوى » را شاهد آورده است و در تعليقه گويد : ظاهراً اين كلمه كه در عربى جمع است مانند بسيارى از كلمات ديگر از قبيل طلبه ، حور و . . . در فارسى به معنى مفرد به كار رفته است . ( م )
( 2 ) چاش : خرمن . ( تعليقه )
( 3 ) . اشتلم : تندى و غلبه و زور كردن . ( تعليقه )