كه : آنچه معروض شده ، نه بالدِّقّة بلكه بالصّراحة حِفْظُ كُلِّ شَىْءٍ فِى حَدِّهِ بَلْ نَفْىُ الْحَدِّ عَنِ الْوَاجِبِ تَعالى است تا از او معلوم شود كيفيّت انتشاء كلِّ شَىءٍ مِنْهُ فى مَرْتَبَتِهِ وَ حَدِّهِ وَ عِلْمِهِ تَعَالَى بِه . و غلط نشود مرتبهء واجب به ممكن ؛ و تميّز الحقّ من الباطل . نه آنچه در عبارت نسبت داده شده . و عبارات أنبياء و أئمّه عليهم السّلام و بعضى كه از آن توهّم اين معناى قبيح شده ، همه از اين باب است
شواهد سيّد ( ره ) بر علوّ ذات ، و محدوديّت صفات
و ملازمهء بين مقام عزّ ذات و فناء أشياء بِما هِىَ أشياءٌ صريح ادعيهء كثيره است كه به يكى از آنها كه عبارت صحيفهء سجّاديّه است : عزّ سلطانُك عِزّاً لا حَدَّ لَهُ بأوَّلية ، و لا منتهى له بآخريّة ؛ و اسْتعلى ملكك علوّاً سقطت الاشياء دونَ بلوغ أمَده ، « 1 » اشاره شده بود . بلى شيخ عطّار إشاره به لمِّ اين مطلب در شعر نموده ؛ چنان كه خود آن جناب قبول كردهاند كه : و من طريق رؤية ذاته - إلى قوله - يرى مصنوعاته ؛ و تصريح نمودهاند كه : تذوّت ذوات به اضافهء اشراقيّهء اوست و معلوم است كه جميع عوالم علماً و خارجاً قائمة بذاته . و از جهت دفع اين توهّم قبيح ، در دو مصراع مكرّر نموده : ( آنجا كه اوست ) حتّى لا ينافى وجود الاشياء فى مرتبة متأخّرة مسببّاً عن رؤيته لذاته . و أفضح از اين توهّم رفع توهّم آن است كه براى واجب تعالى مقام فنائى نيست . الخ . و حال آنكه صريح عبارت حقير فناء جميع أشياء است حتّى عن الوجود العلمى ، فإنّه نحو وجود الشّىء و لو بوجود غيره كه مقام توحيد ، و كمال توحيده نفى الصّفات عنه كه مقام كان الله و لم يكن معه شىء است ؛ كه مقام ظهور حقّ و بطون أشياء است ، نه ظهور أشياء و بطون حقّ ، با آنكه به بيان مراتب معلوم شد كه : از براى حقّ تعالى تجافى نيست ، هو الظّاهر فى بطونه و الباطن فى ظهوره « 2 » و فناى أشياء در غير است ، نه در خود ؛ و استغراقِ در خود كمال ظهور
هامش
( 1 ) دعاى سى و دوّم از « صحيفهء كاملهء سجّاديّه » ، و شيخ طوسى نيز در « مصباح المتهجّد » ص 132 از حضرت سجّاد عليه السّلام بعد صلوة اللّيل لنفسه فى الاعتراف بذنبه روايت نموده است .
( 2 ) تعابيرى كه در روايات وارد شده است مبنى بر اينكه ظاهر خداوند عين باطن اوست بسيار است ؛ از جمله در خطبهء 63 ؛ از « نهج البلاغه » آمده است كه : الحمد لله الذى لم يسبق له حالٌ حالًا ، فيكون أوّلًا قبل أن يكون آخراً ؛ و يكون ظاهراً قبل أن يكون باطناً تا مىرسد به اينجا كه مىفرمايد : و كلّ ظاهر غيره باطن ، و كلّ باطن غيره ظاهر . و از جمله روايتى است كه صدوق در « معانى الاخبار » ص 10 در باب التوحيد و العدل با سند متّصل خود از أمير المؤمنين عليه السّلام روايت نموده است كه آن حضرت گفتند : رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم گفتهاند : التوحيد ظاهره فى باطنه ؛ و باطنه فى ظاهره . ظاهره موصوف لا يرى ، و باطنه موجود لا يخفى . و اين تعابير مسوق است براى بيان وحدت بالصّرافة حق تعالى . زيرا اين نوع وحدت موجب جدائى ظاهر از باطن نيست . بنابراين باطن حقّ تعالى متّصف به ظاهر اوست ؛ و ظاهرش متّصف به باطن اوست . به جهت آنكه اختلاف ظاهر از باطن ، و تفاوت در ميان آنها و انعزال كلّ واحدٍ منهما عن الآخر لا بدّ بواسطهء حدّى است كه آنها را از هم جدا مىكند ؛ و چون حدّ برداشته شود ، يكى مىشوند ، و ظاهر و باطن در هم آميخته مىگردند . و اين به علّت آن است كه خداوند را واحد به وحدتِ صِرْفه بدانيم ، كه در اين صورت حدّ بين ظاهر و باطن ، اعتبار محض خواهد بود ، نه حدّ حقيقى كه مرجعش به وحدت عددى گردد . و چون حدّ اعتبارى ملحوظ نشود ، ظاهر او عين باطن او ، و باطن او عين ظاهر او خواهد بود .