تخطي إلى المحتوى الرئيسي

توحيد علمى و عينى در مكاتيب حكمى و عرفانى ( به ضميمه تذييلات) (فارسى) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
كمال ملائمت و مناسبت است ؛ زيرا كه ملاحظهء وجود بشرطِ عدم تقيّد به حدّ ماهوى و حدّ عدمى ، ملاحظهء وجود است بحيث لا يشذّ عن حيطته وجودٌ ؛ و ملاحظهء بشرطلائى ملاحظهء در حاكى است ، نه در محكىّ عنه ؛ و إلّا حقيقت محكّى عنه صرف حقيقت هستى است كه هيچ هستى از مرتبهء ذات او خارج نيست . آيا بعد از اين بيان كه مكرّراً تصريحاً و تلويحاً عرض شده ؛ باز هم مجال برهان تركّب هست ؟ ! ملاحظهء عدم نقص كه مرجع آن عدم يا عدمى است ، چيزى را از حقيقت وجود مىكاهد ؟ يا در حقيقت محكىّ عنه حيثيّت عدميّه و لو اعتباريّه اضافه مىنمايد ؛ حَاشَا ثُمَّ حَاشَا .

مشائين و متكلّمين براى وجود ، حقايق متباينه قائلند

پس معلوم شد كه : اين مطلب ربطى به مذهب متكلّمين يا مشّائين كه حقايق متباينه براى خود وجود قائل شده‌اند ؛ ندارد . و هم معلوم شد كه : صرف حقيقت هستى است كه ثانى ندارد ؛ زيرا كه بعد از اين ملاحظه ، ثانى نمىماند مگر به اختراع وَهم كاذب ؛ و هر چه غير از صرف هستى است ، در خود صرف هستى است ، بما هو هستى ، لا بما هو مصحوب نيستى . و أمّا ملاحظهء وجود لا به شرط از صرافت و تحدّد و تقيّد ، پس اين مفهوم را معنون نمىباشد بما هو ؛ بلكه معنون هستىِ صرف واجب است ، و معنون غير صرف فعل او ، و أثر فعل اوست ؛ زيرا كه نشود در متن واقع وجود باشد كه هم تمام حقيقت هستى باشد فقط ، و هم با آنكه تمام حقيقت هستى است ، محدود شود به حدّ عدمىّ يا ماهوىّ . و أمّا وجود منبسط كه قوم از او تعبير به وجود لا به شرط مىنمايند ، خود آنها تصريح دارند كه : لا بشرطيّت او بالإضافة إلى الحدود الإمكانيّة است ؛ بعد از اعتراف به تنزّل او از درجهء صرف الوجود ، و فقد مقام به شرط لائيّت از حدود كه مختصّ ذات حقّ - جلّ و علا - است . و البتّه بايد بالإضافة إلى الحدود الإمكانيّة لا به شرط باشد ؛ زيرا كه در حقيقت او اگر حدّ خاصّ با همهء حدود ملحوظ شود ؛ بايد آنچه سارى و جارى در همه مراتب