پس ايجاد هر موجود ربطى ، عين ربط است ؛ پس همهء ايجادات از مراتب ايجاد حقّ هستند ؛ نه آنكه هر فعلى عين فعلى حقّ باشد ، بنحو المباشرة تعالى شأنه .
ارواح قادسه ، مقدَّس هستند از مباشرت أفعال جسمانيّه فضلًا عن الواجب جلَّ جلاله ؛
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ
« 1 » ؛ پس معنى أمر بين الامرين همان است كه ذكر شد .
و از كيفيّت سريان فعل حقّ در أشياء معلوم شد كه : لازم نمىآيد كه موجودات اعتبارى باشند ؛ بلكه در نوشتهء سابق مفصّلًا نوشتهام كه : اگر مراد به اعتباريّت وجود أشياء ، اعتبار واجب ، و لحاظ واجب كه اصطلاحى است جديد نفس تجلّى فعلى واجب باشد ؛ پس فداى اين اعتبار ، اين عين أصالت است . زيرا كه كه سابقاً عرض شد كه : اين اعتبار كه تجلّى فعل إلهى است ؛ مناط موجوديّت أشياء و ملاك طرد عدم از آنهاست ؛ نه مناط وجود واجبى ، و ملاك نقض عدم او ؛ و منشأ ترتّب آثار خارجيّهء أشياء است ، نه مَنشأ ترتّب آثار وجود واجبى بما هو ؛ و اين است معنى موجوديّت أشياء .
نمىدانم اين همه امتناع و تأبى از إطلاق لفظ وجود با التزام به حقيقت آن براى چيست ؟ و اين تجلّى فعل إلهى ، سارى و جارى در عوالم عقول و نفوس و موادّ است . و در هر مقامى مناط وجود خاصّ به آن مقام است ؛ و در همهء مقامات و درجات ، خاصّه وجود معلولى آن مقام و درجه است ؛ كه قائمٌ بفاعله قياماً صدوريّاً . بلى هر مرتبهء نازله ، در مرتبهء سابقه موجود است أيضاً بالعرض و المجاز ، لا بحقيقته ؛ و أمّا مقام أسماء و صفات و لوازم آنها ، پس آنها موجودند بالعرض فقطّ ، و الوجود للواجب بالحقيقة .
لا ينقلب ما سنخه طردُ العدم ، إلى ما سنخه لا يأبى عن الوجود و العدم
بلكه اگر بدقّت ملاحظه شود ، هر مفهوم و ماهيّتى در درجهء خاصّهء خود چنين است إذ لا ينقلب ما سنخه طرد العدم إلى ما سنخه بحيث لا يأبى عن الوجود و العدم ؛ إلّا أنَّ الواجب تعالى لا ماهيّة له ؛ لكنّه له الاسماء الحُسنى و الامثال العليا .
هامش
( 1 ) اين عبارت در سه جاى از قرآن كريم وارد شده است ؛ أوّل در سورهء 6 : أنعام ، آيه 91 ؛ دوّم در سورهء 22 : حجّ ، آيه 74 ؛ سوّم در سورهء 39 : زمر ، آيه 67 .