تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
شديم ، و ديديم كه به شدّت گريه مىكند . من عرض كردم : پدرم و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا ! چرا گريه مىكنى ؟ ! رسول خدا فرمود : اى على ! در آن شبى كه مرا به معراج به آسمان بردند ، زن‌هائى از امّت خود را در عذاب سختى مشاهده نمودم ، و از وضعيّت آنها ملول و ناراحت شدم ؛ و اينك از شدّت عذابى كه بر آنها ديده‌ام به گريه درافتادم . زنى را ديدم كه به موهاى سرش در دوزخ آويزان بود ، و مخ و مغز سر او به جوش و غليان درآمده بود . ( 1 ) و زنى را ديدم كه به زبان خود آويزان بود ، و حميم و آب داغ جهنّم در حلقوم او فرو مىريخت . ( 2 ) و زنى را ديدم كه به پستان خود آويزان بود . ( 3 ) و زنى را ديدم كه خودش گوشت بدن خود را مىخورد ، و آتش از زيرش افروخته مىشد . ( 4 ) و زنى را ديدم كه دو پايش به دو دستش بسته شده بود ، و مارها و عقرب‌ها بر او مسلّط بودند . ( 5 ) و زنى را ديدم كه كور و كر و لال ، در صندوقى از آتش بود ، و مغز سرش از دو سوراخ بينىاش خارج مىشد ، و بدن او از مرض پيسى و مرض خوره تكّه تكّه شده بود . ( 6 ) و زنى را ديدم كه به دو پايش در تنورى از آتش آويزان بود . ( 7 ) و زنى را ديدم كه پوست بدن خود را از جلو و از عقب با قيچىهايى از آتش مىبريد . ( 8 )