نداشتم و بقيّه پولها نزد پدرم ، و با اسبابهاى من با قافله رفته بود .
قهوه چى پرسيد چرا يك چاى ديگر نميخورى ؟ ! گفتم : صد دينار بيشتر ندارم ؛ گفت : قبول دارم ، و به همان دو شاهى يك استكان ديگر چاى خوردم و بعد به راه افتادم و تقريباً پنج دقيقه راه آمدم رسيدم به كاروانسرائى ، و ديدم قافلهء ما در اينجا پياده شدهاند و مخصوصاً پدرم هنوز داخل كاروانسرا نرفته و به پشت ديوار كاروانسرا نشسته و تكيه داده است .
پدرم گفت : ما الآن از راه رسيدهايم ، تو كجا بودهاى ؟ من قضيّه را نقل كردم و گفتم كه فقط ده دقيقه من راه آمدهام تا رسيدهام ؛ گفت : عجبا ! ما از شب تا به صبح راه پيمودهايم ؛ چگونه تو اين مسافت طويل را در اين مدّت كوتاه آمدهاى ؟ ! اين مسلّماً در اثر تصرّف و راهنمائى آن دو مرد كه از رجال الغيب بودهاند مىباشد .
حضرت آقاى حائرى ميفرمودند : اينك آقاى چاپلقى حيات دارند و من در عدالت ايشان و صدق اين داستان هيچ شبههاى ندارم .
بارى اين داستان و چه بسا نظائرى كه از مشابه آن اتّفاق افتاده است ؛ بطور حتم دلالت بر يك سلسله ارتباطاتى بين موجودات دارد يعنى اوّلًا اطّلاع بعضى از ارواح طيّبه و طىّ زمين و وصول به مقصد به أسرع وقت و استراحت در روى زمين و چيزهاى ديگرى كه با دقّت معلوم مىشود ؛ پس چرا انسان از اين ارتباطات غافل است ؟ و اين جهان را
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 213
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢١٣