ما لِلتُّرابِ وَ لِلْعُلومِ وَ إنَّما * يَسْعَى لِيَعْلَمَ أنَّهُ لا يَعْلَم « 1 »
و معناى اين رباعى اينچنين است :
« علم و دانش اختصاص به خداوند جلّ جلالُه دارد ؛ و ما سواى خداوندى در گردابهاى جهل چون غريقى كه غوطه مىخورد ، و از زير آب صداى نامفهومى مىكند ، دانشش ضعيف و نامفهوم و پيوسته با آن دست به گريبان است .
خاك را چه مناسبت كه بساحت علوم دست يابد ، و فقط كوشش او در اين است كه بداند كه نميداند » .
بارى ، تمام اين سخنان براى اينست كه انسان داراى علمى كوتاه و كم ، و عالم تكوين و اسرار آفرينش علمش بلند و بسيار ؛ و با هر ذرّه از موجودات رقيب و حفيظى است ؛ و انسان چنين نپندارد كه چون خود را به تغافل زند ، عالم كون و جهان آفرينش هم از او غافل است .
داستان حاج شيخ اسمعيل چاپلقى در راه مشهد
حضرت استادنا المكرّم آية الله آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى يزدى مُدّ ظلّه العالى كه فعلًا از اساتيد برجسته و طراز اوّل حوزهء مقدّسهء علميّهء قم و داراى فضائل اخلاقى و مكارم شِيَم مىباشند ، داستانى بسيار آموزنده و تربيت كننده نقل كردند از جناب ثقهء معتمد حجّة الإسلام آقاى حاج شيخ إسمعيل چاپلقى كه از اعاظم علماى طهران و مدرسينِ اخلاق و مروّجين شريعت غرّاء هستند :
هامش
( 1 ) همان كتاب و همان صفحه .