تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
قدرى كه راه رفتيم من ديديم به هيچ وجه طاقت سوارى و برقرارى بر روى مركب را ندارم ؛ و آن‌قدر خواب و خستگى بر من غالب است كه هم اكنون است كه از روى مركب به زمين بيفتم ؛ با خود گفتم از الاغ پياده ميشوم و كنار جاده يك ساعت ميخوابم و سپس بيدار ميشوم ؛ و با سرعت خود را به قافله ميرسانم ؛ چون شخص پياده معمولًا سرعتش از قافله و مال بيشتر است . پياده شدم و در بيابان كنار همان راه خوابيدم ؛ يك مرتبه بيدار شدم ديدم آفتاب از آسمان بالا آمده ؛ و غرق عرق شده‌ام ؛ و تمام خستگى من بر طرف شده است ! ولى يك شب تمام و مقدارى از روز را خوابيده‌ام ، خدايا چكنم ؟ و چگونه به قافله برسم ؟ و در اين بيابانِ مال‌رو كه جاى پاى مال بسيار است ، از كدام راه بروم كه خود را برسانم ؟ و بين من و قافله يك شب راه فاصله است چگونه خود را ميتوانم برسانم ؟ در اين حال ديدم ناگهان دو نفر نزد من آمدند ؛ و در تن يكى از آنها لباس نمدى بود كه نيمه آستين داشت و به من گفتند : برخيز و از اين راه برو به قافله ميرسى ! و يكى از آن راه‌ها را كه جاى پاى مال بود نشان دادند . من برخاستم و به راه افتادم ، تقريباً پنج دقيقه‌اى كه راه رفتم به قهوه خانه‌اى كه در كنار استخرى بزرگ واقع بود رسيدم ؛ من در آن قهوه خانه رفتم و يك استكان چائى خوردم ، صاحب قهوه خانه خواست استكان ديگر بياورد قبول نكردم ؛ چون قيمت دو استكان مجموعاً سه شاهى ميشد و من بيش از ( صد دينار كه دو شاهى بود ) با خود همراه