مترى كه رنگ سپيد دارد ، رنگ سياه را هم نمىبيند .
ريسمان را آهسته از جلوى چشم اين حيوان عبور دهيد ، بطورى كه رنگ سفيد بگذرد و رنگ سياه در برابر چشمانش قرار گيرد ، در اين حال چه مىبيند ؟ فقط و فقط رنگ سياه را مىبيند .
اگر از او بپرسيم ريسمان سفيد چه شد ؟ ميگويد : گم شد و فانى و ضايع شد ، هر چه به اينطرف و آن طرف نظر مىكند ديگر ريسمان سفيدى نمىبيند ، و نه ريسمان سبزى كه بعد از اين قطعهء مقابل قرار دارد . او ميگويد غير از ريسمان سياه هيچ چيز در عالم نيست .
و چون ريسمان را قدرى به جلو ببريم كه قطعهء سبز در مقابل او واقع شود ميگويد : آن ريسمان سياه معدوم شد و هلاك شد و اينك غير از ريسمان سبز مطلقاً چيزى نيست ؛ و از اين ببعد هر چه ريسمان را به جلو ببريم و رنگهاى ديگر در برابر او قرار گيرد ، او همان رنگ را موجود و ديگر رنگها را - چه در اينطرف ريسمان و چه در آن طرف ريسمان - مطلقاً انكار مىكند ؛ رنگهائى را كه سابقاً نديده است بطور كلّى منكر است و رنگهائى را كه ديده و از نظر او گذشته و پنهانست همه را معدوم و هالك مىداند .
اگر به او بگوئيم : آن رنگها چه شد ؟ ميگويد : معدوم شد و از بين رفت .
اگر بگوئيم : هست ، ميگويد : نيست . ميگوئيم : به چه دليل نيست ؟ ميگويد : چون من هر چه چشمهاى خود را باز ميكنم و به اينطرف و آن طرف ميدوزم و خيره مىشوم اصلًا ريسمانى غير اينكه
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 101
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٠١