آنان در آن غار آرميدند و به خواب عميق فرو رفتند ؛ تا زمانى كه خداوند آن پادشاه طاغى و ياغى و باغى را هلاك نمود ؛ و تمام افراد آن مملكت را نيز بميرانيد ، و اهل آن زمان منقرض شدند و زمان ديگرى پديد آمد و اهل ديگرى در آن زمان به ظهور رسيدند .
در اين حال اصحاب كهف از خواب بيدار شدند ، و بعضى از آنان به بعضى ديگر گفتند : چقدر زمان گذشته است كه ما در اينجا خوابيدهايم ؟
ديگران نگاهى به خورشيد افكندند و ديدند كه بالا آمده است ، لذا در پاسخ گفتند : درنگ ما در اينجا يك روز يا مقدارى از يك روز بوده است .
و سپس به يك نفر از ميان خود گفتند : كه اين ورق پول را بگير ، و بطورى وارد شهر شو كه كسى تو را نشناسد ، و متنكّراً براى ما طعامى خريدارى كن و بياور ! چون اهل شهر اگر ما را بشناسند و از احوال ما مطّلع شوند ، بدون شكّ ما را خواهند كشت ، يا به دين و آئين خود وارد خواهند ساخت .
آن مرد براى خريدارى غذا از كهف بسوى شهر رهسپار شد . ديد شهر غير از آنى است كه در خاطر خود معهود داشت ، و جماعتى را ديد كه همه به خلاف زىّ و عادت سابقين هستند .
او آنها را نشناخت و با زبان و تكلّم آنها نيز آشنا نبود ، و آنان نيز از زبان او خبرى نداشتند .
به دو گفتند : تو كه هستى ؟ و از كجا آمدهاى ؟
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 325
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٣٢٥