بارى ، اصحاب كهف از شهر خود به بهانهء شكار خارج شدند ؛ چون از دين و آئين پادشاه در ترس و هراس بودند . و چون شب فرارسيد ، داخل در غارى شدند ؛ و آن سگ نيز با آنان معيّت داشت .
خداوند پينكى و حالت خواب آلودگى را بر آنان مستولى ساخت ؛ همچنان كه فرمايد :
فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً .
هامش
- « زيرا من از شيعيان شما هستم ، و پدرم به من خبر داد كه من از نسل آن گرگى هستم كه فرزندان يعقوب او را گرفتند و گفتند : او برادر ما را خورده ، و به او تهمت زدند . »
و نيز مرحوم مجلسى در ج 10 « بحار » ص 79 ، به نقل از « عيون أخبار الرّضا » ج 1 ، ص 244 ، و « علل الشّرائع » ص 595 ؛ و ص 85 ، به نقل از « مناقب » ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 510 روايتى را از أمير المؤمنين عليه السّلام و در ج 46 ، ص 353 به نقل از « احتجاج » ج 2 ، ص 66 از امام محمّد باقر عليه السّلام آورده است كه از آن حضرت سؤال شد عَنْ شَىْءٍ مَكْذوبٍ عَلَيْهِ لَيْسَ مِنَ الْجِنِّ وَ لا مِنَ الإنْسِ ، فَقالَ : الذِّئْبُ الَّذى كَذَبَ عَلَيْهِ إخْوَةُ يوسُفَ .
« گرگ يوسف » در أشعار ، مَثَل براى كسى است كه متّهم به كارى شده كه هرگز آن را انجام نداده است :و الله كه چو گرگ يوسفم و الله * بر خيره همى نهند بهتانم( مسعود سعد سلمان )به خون زرق مرا پيرهن بيالودند * و گرنه پاكتر از گرگ يوسفم ز گناه( انورى )در كوى تو معروفم وَزْ روى تو محروم * گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده( سعدى )
( « أمثال و حِكم دهخدا » ج 3 ، ص 1301 )