هامش
- « مروى است كه . . . پدر ، ايشان را گفت : اگر چنانست كه راست ميگوئيد ، اين گرگ كه يوسف را خورده بگيريد نزد من آوريد تا صدق قول شما را از او معلوم كنم . ايشان به صحرا رفتند و گرگى بگرفتند و دست و پاى وى را ببستند و نزد پدر آورده بيفكندند و گفتند : اين گرگى است كه يوسف را خورده . يعقوب گفت : دست و پاى او را بگشائيد ! چون وى را گشودند يعقوب گفت : اى گرگ نزد من آى ! آن گرگ بيامد و نزد يعقوب بايستاد . يعقوب گفت : اى گرگ ! شرم ندارى كه ميوهء دل من و روشنى هر دو چشم مرا بخوردى ؟ گرگ به آواز آمد كه : لا بِحَقِّ شَيْبَتِكَ يا نَبىَّ اللهِ ما أكَلْتُ وَلَدَكَ ! وَ إنَّ لُحومَكُمْ وَ دِماءَكُمْ مَعاشِرَ الانْبياءِ مُحَرَّمَةٌ عَلَيْنا ، وَ إِنّى لَمَظْلومٌ مَكْذوبٌ عَلَىَّ غَريبٌ فى بِلادِكُمْ . « بحقّ پيرى و موى سفيد تو كه من فرزند تو را نخوردهام ! بدرستى كه خون و گوشت شما كه پيغمبرانيد بر ما حرام است ، و من مظلومم و بر من دروغ بستهاند و در اين زمين غريبم . »
گفت : براى چه به اين زمين آمدهاى ؟ گفت : يا نبىّ الله ! مرا اينجا خويشانند ؛ ديروز به زيارت ايشان آمده بودم پسران تو مرا گرفتند و بر بستند و نزد شما آوردند و اين دروغ بر من بستند . يعقوب نزد ديدن اين حال و شنيدن اين مقال از گرگ ، گفت كه :بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ.
همين جريان را در « تفسير أبو الفتوح رازى » ج 6 ، ص 351 و 352 ؛ و « الدّرّ المنثور » ج 4 ، ص 10 ؛ و « تفسير سورهء يوسف » أبو حامد غزالى ، ص 45 تا ص 47 از طبع سنگى نيز در ذيل همين آيه نقل نمودهاند .
و مؤيّد اين داستان روايتى است كه مرحوم مجلسى در « بحار الانوار » طبع حروفى ، ج 41 ، ص 238 و 239 ، از « كشف اليقين » نقل كرده است كه : روزى حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در بعضى از طرقات كوفه با گرگى برخورد كردند و او در ضمن كلام خود با حضرت ، عرض كرد : من گرگ شريفى هستم . چون حضرت دليل اين مطلب را از او پرسيدند گفت :
لِانّى مِنْ شيعَتِكَ ، وَ أخْبَرَنى أبى أنّى مِنْ وُلْدِ ذَلِكَ الذِّئْبِ الَّذى اصْطادَهُ أوْلادُ يَعْقوبَ فَقالوا : هَذا أكَلَ أخانا بِالامْسِ وَ إنَّهُ مُتَّهَمٌ