پس در حقيقت إبراهيمى نبود تا بگويد : طاووس بيا ؛ خدا بود ، و خدا فرمود : طاووس بيا !
إبراهيم ديد ذرّات بسيارى از بالاى دَه كوه به سمت او با شتاب در حركتند . آمدند و آمدند و به منقار طاووس كه در دست او بود چسبيدند ، و بدن و پيكرهء طاووس و دست و پا درست شد ، اسكلت بدن ساخته شد . اين ذرّات استخوان بود كه اوّل اصل هيكل طاووس را تشكيل دادند .
و پس از آن ذرّات گوشت آمدند و ذرّات چشم و زبان و سائر اعضاء و أمعاء و أحشاء همينطور مىآمدند و با سرعت و بلادرنگ اجزاء طاووس را مىساختند .
بعد نوبت رسيد به پرها ، ذرّات پر هم بدون انحراف و اعوجاج از فراز كوهها با شتاب آمدند ، بالها و پرهاى طاووس نيز تمام شد . در اين حال طاووس تكانى خورد ؛ يك طاووس زنده و زيبا در مقابل إبراهيم .
به همين طريق حضرت إبراهيم منقار خروس و كبوتر و كلاغ را در دست گرفت و هر يك از آنها را صدا زد و ذرّات هر يك از آنها از فراز هر يك از كوهها با سرعت آمده و به منقارها پيوستند ، و آن مرغها نيز زنده شده و در مقابل حضرت إبراهيم قرار گرفتند .
اين كارها به دست حضرت إبراهيم به اذن خدا انجام گرفت ؛ و نداى « بيا » كه از حضرت إبراهيم به امر خدا
: ثُمَّ ادْعُهُنَّ
- برخاست ،