فدايت شوم ؛ و سپس نشستيم و آنها در مدّتى طولانى از هم پرسشهائى نمودند .
و پس از آن ، آن پيرمرد برخاست و رفت و با پدرم وداع و خداحافظى نمود .
پدرم ايستاد و پيوسته به پشت سر او نظاره مىنمود تا از نظر پنهان شد .
من عرض كردم : پدر جان ! اين پيرمرد كه بود كه من شنيدم كه چنان با او سخن مىگفتى كه با هيچ كس چنين سخن نگفتهاى ؟
فرمود : آن پدرم بود . « 1 »
و نيز در همين كتاب « بصائر الدّرجات » با إسناد متّصل خود روايت مىكند از إبراهيم بن أبى البِلاد كه گفت : من به حضرت امام رضا عليه السّلام عرض كردم كه : عبد الكريم بن حسّان براى من نقل كرد از عُبَيدَة بن عبد الله بن بشير خَثعَمى از پدر شما كه او گفت :
من در رديف پدرم در وقتى كه سوار شده و عازم عُرَيض « 2 » بود نشسته بودم و به راه افتاده بوديم ، پيرمردى با محاسن و موى سر سپيد كه در حال راه رفتن بود به پدرم روى آورد ؛ پدرم پياده شد و پيشانى او را بوسيد .
هامش
( 1 ) « بصائر الدّرجات » طبع سنگى ، ص 79 و 80 ، باب أنّ الأئمّة يَزورون المَوتَى
( 2 ) « عُرَيض » بر وزن « زُبَير » يكى از نواحى و محالّ اطراف مدينهء منوّره است . ( تعليقه )