ندارد ؛ و شايد معناى طىّ زمان براى اولياى خدا نيز همين باشد .
و به عكس در زندانهاى فراق و جدائى از محبوب و تعلّقات ، هر لحظه سالى ميگذرد و توغّل به كثرات و توهّم اين تعلّقات ، زمان را در قواى متخيّله طولانى نموده و هر ساعت آن را چون شب يلدا دراز ، و پيوسته شخص منتظر را چشم به راهِ طلوع سپيدهء صبح اميد و وصل و خلوت و انس ميدارد .
من پير سال و ماه نيم يار بى وفاست * بر من چو عمر مىگذرد پير از آن شدم « 1 »
البتّه افرادى كه به مقام قُرب حضرت احديّت عزّ و جلّ رسيده و چشم بصيرت آنان باز شده باشد ، همانطور كه أموات به صورتهائى مجسّم ميشوند و زندگان را مىبينند ، آنها هم مىتوانند مردگان را ببينند و با آنها تكلّم كنند .
ملاقات بعضى ارواح با بعضى از اولاد خود
محمّد بن حسن صفّار در كتاب « بصائر » با إسناد متّصل خود روايت مىكند از حضرت أبا إبراهيم موسى بن جعفر عليه السّلام كه فرمود :
من با پدرم از مدينه براى سركشى به بعضى از أموالش خارج شديم ؛ چون در صحرا وارد شديم يك پيرمردى كه موهاى سر و صورت او سفيد بود بر پدرم روى آورد و بر او سلام كرد .
پدرم پياده شد و به نزد او رفت و مىشنيدم كه به او مىگفت :
هامش
( 1 ) از « ديوان حافظ شيرازى » طبع پژمان ، چاپخانهء بروخيم ( سنهء 1318 ) ص 150