معنوى و روحانى است ؛ و بنا بر حركت جوهريّه كه جوهر در ذات و كينونت خود متحرّك است ، موجودات مادّيّه از نفس استعدادِ هيولانىِ خود ، در خود ، حركت نموده و پس از خلع و لبسهاى عديده به مرحلهء تجرّد ميرسند .
أبو علىّ سينا و قدماء از فلاسفهء الهيّيّن معتقد بودند كه نفس در
هامش
پس از آن همان نطفه را عَلَقه كرديم و علقه را مُضغه آفريديم و مضغه را استخوان آفريديم و روى استخوان گوشت پوشانيديم و سپس همان موجود را خلق ديگرى كرديم .
در اين آيات اوّلًا ميفرمايد كه مبدأ اوّليّهء انسان از جوهرهء گل است . و ثانياً مراتب تغيير و تبديل تكاملى آن را بيان ميفرمايد كه نطفه صورت خود را از دست داد و همان علقه شد ، و علقه صورت خود را از دست داد و همان مضغه شد ، و مضغه صورت خود را از دست داد و استخوان شد . و ثالثاً نوبت كه به دميدن روح ميرسد ميفرمايد :ثُمَّ أَنْشَأْناهُپس از آن ما همان استخوان پوشيدهشدهء به گوشت را خلق ديگرى كرديم ؛ يعنى به تجرّد نفسانى درآورديم و موجود زنده و شاعر و عالِمى درآورديم كه صاحب نفس ناطقه شد ، و حقّاً جا دارد كه در اينجا خود را بستايد و بهفَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَتمجيد فرمايد .
و چه خوب عارف رومى جلال الدّين در مثنوى بيان نموده است :از جمادى مُردم و نامى شدم * وز نمَا مُردم به حيوان سر زدم
مُردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حَملهء ديگر بميرم از بشر * تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز مَلك هم بايدم جَستن ز جو * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ بار ديگر از ملك قربان شوم * آنچه اندر وَهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كانَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ( جلد سوّم « مثنوى » طبع ميرخانى ، ص 99 ؛ و از صفحات كلّ كتاب ، ص 300 )