باطن و حقيقت انسان است ، يعنى روى سخن فقط با دل انسان است .
آنجا عالم ريا و خدعه و مكر و حيله و مصلحت بينى موهومى و اعتبار پردازى نيست تا انسان بخواهد بدين وسائل متشبّث گردد و كار خود را با حقّ تطبيق دهد ، و به نحوى افعال سابق خود را به لباسى از تَمْويه و تَشْويه ملبّس نموده و به صورت حقّ جا زند .
ممكن است انسان نه به جهت رضاى خدا و تطبيق كردار خود با واقع ، بلكه به جهت جهات ديگرى در اين دنيا گناه نكند ؛ دروغ نگويد بخاطر اينكه رفيقش مىفهمد كه دروغ گفته است ؛ دزدى نكند به جهت آنكه دزديش معلوم مىشود و رسوا ميگردد ؛ خيانت نكند ، ستم نكند ، به علّت آنكه موقعيّت و شخصيّت او در اجتماع فروميريزد .
ولى چنين فردى مسلّماً اگر در موضع و موقعيّتى قرار گيرد كه صد در صد يقين داشته باشد كه از دروغ و اختلاس و ظلم و خيانت او احدى اطّلاع پيدا نمىكند و آبرويش نمىرود ، ديگر رادع و مانعى از ارتكاب اين جرائم ندارد .
اين اختلاف روشها براى اختلاف ظاهر و باطنى است كه در اين دنيا ، انسان خود را مواجه با آن مىبيند .
إلَه يعنى كسى كه قلب انسان متوجّه اوست
در عالم برزخ اختلاف ظاهر و باطن نيست ، باطن انسان هر چه هست همان جلوه دارد . خوب است ، خوب ؛ بد است ، بد جلوه مىكند . قلب انسان هر چه را بيان مىكند و اعتقاد و إذعان دارد زبان ملكوتى او نيز همان را صحّه ميگذارد و بر آن شهادت