ميرود .
در اين حال مىبيند عدّهاى از اعراب جنازهاى را آوردند و قبرى براى او حفر نموده و جنازه را در ميان قبر گذاشتند ، و رو كردند به من و گفتند : ما كارى داريم ، عجله داريم ، ميرويم به محلّ خود ، شما بقيّهء تجهيزات اين جنازه را انجام دهيد !
جنازه را گذاردند و رفتند .
مرحومِ نراقى ميگويد : من در ميان قبر رفتم كه كفن را باز نموده و صورت او را به روى خاك بگذارم ، و بعد به روى او خشت نهاده و خاك بريزم و تسويه كنم ؛ ناگهان ديدم دريچه ايست ، از آن دريچه داخل شدم ديدم باغ بزرگى است ، درختهاى سر سبز سر به هم آورده و داراى ميوههاى مختلف و متنوّع است .
از دَرِ اين باغ يك راهى است بسوى قصر مجلّلى كه در تمام اين راه از سنگ ريزههاى متشكّل از جواهرات فرش شده است .
من بى اختيار وارد شدم و يكسره بسوى آن قصر رهسپار شدم ، ديدم قصر با شكوهى است و خشتهاى آن از جواهرات قيمتى است ؛ از پلّه بالا رفتم ، در اطاقى بزرگ وارد شدم ، ديدم شخصى در صدر اطاق نشسته و دور تا دور اين اطاق افرادى نشستهاند .
سلام كردم و نشستم ، جواب سلام مرا دادند . بعد ديدم افرادى كه در اطراف اطاق نشستهاند از آن شخصى كه در صدر نشسته پيوسته احوالپرسى مىكنند و از حالات اقوام و بستگان خودشان سؤال مىكنند و او پاسخ ميدهد .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 223
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٣