من بدرود حيات گفته و اينك براى ديدن من آمدهاند و از بازماندگان و ارحام و أقرباى خود در دنيا احوالپرسى نموده و جويا ميشوند ، و من حالات آنان را براى اينان بازگو ميكنم .
گفتم اين مار چرا تو را مىزند ؟
گفت : قضيّه از اين قرار است كه من مردى هستم مؤمن ، اهل نماز و روزه و خمس و زكات ، و هر چه فكر ميكنم از من كار خلافى كه مستحقّ چنين عقوبتى باشم سر نزده است ، و اين باغ با اين خصوصيّات نتيجهء برزخى همان اعمال صالحهء من است ؛ مگر آنكه يك روز در هواى گرم تابستان كه در ميان كوچه حركت ميكردم ، ديدم صاحب دكّانى با يك مشترى خود گفتگو و منازعه دارند ؛ من رفتم نزديك براى اصلاح امور آنها ، ديدم صاحب دكّان مىگفت : سيصد دينار ( شش شاهى ) از تو طلب دارم و مشترى مىگفت : من پنج شاهى بدهكارم .
من به صاحب دكّان گفتم : تو از نيم شاهى بگذر ، و به مشترى گفتم : تو هم از نيم شاهى رفعِ يد كن و به مقدار پنج شاهى و نيم به صاحب دكّان بده .
صاحب دكّان ساكت شد و چيزى نگفت ؛ ولى چون حقّ با صاحب دكّان بوده و من به قدر نيم شاهى به قضاوت خود - كه صاحب دكّان راضى بر آن نبود - حقّ او را ضايع نمودم ، به كيفر اين عمل خداوند عزّ و جلّ اين مار را معيّن نموده كه هر يك ساعت مرا بدين منوال نيش زند ، تا در نفخ صور دميده و خلائق براى حساب در
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 225
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٥