محشر حاضر شوند ، و به بركت شفاعت محمّد و آل محمّد عليهم السّلام نجات پيدا كنم .
چون اين را شنيدم برخاستم و گفتم : عيال من در خانه منتظر است ، من بايد بروم و براى آنان افطارى ببرم . همان مردى كه در صدر نشسته بود برخاست و مرا تا در بدرقه كرد ، از در كه خواستم بيرون آيم يك كيسهء برنج به من داد ، كيسهء كوچكى بود ، و گفت : اين برنج خوبى است ، ببريد براى عيالاتتان .
من برنج را گرفته و خداحافظى كردم و آمدم بيرون باغ ، از دريچهاى كه داخل شده بودم خارج شدم ، ديدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روى زمين افتاده و دريچهاى نيست ؛ از قبر بيرون آمدم و خشتها را گذارده و خاك انباشتم و به صوب منزل رهسپار شدم و كيسهء برنج را با خود آورده و طبخ نموديم .
و مدّتها گذشت و ما از آن برنج طبخ ميكرديم و تمام نمىشد ، و هر وقت طبخ ميكرديم چنان بوى خوشى از آن متصاعد ميشد كه محلّه را خوشبو ميكرد . همسايهها مىگفتند : اين برنج را از كجا خريده ايد ؟
بالاخره بعد از مدّتها يك روز كه من در منزل نبودم ، يك نفر به ميهمانى آمده بود و چون عيال از آن برنج طبخ مىكند و آن را دَم مىكند ، عطر آن فضاى خانه را فرا ميگيرد ، ميهمان مىپرسد : اين برنج از كجاست كه از تمام اقسام برنجهاى عنبر بو خوشبوتر است ؟
اهل منزل ، مأخوذ به حيا شده و داستان را براى او تعريف
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 226
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٦