مىبردند ، و روح مثالى اين مرد متوفّى در بالاى جنازهء او با جنازه ميرفت و پيوسته ميخواست فرياد كند كه اى خدا مرا نجات بده ، مرا اينجا نبرند ولى زبانش بنام خدا جارى نمىشد ؛ آنوقت رو ميكرد به مردم و مىگفت : اى مردم مرا نجات دهيد ، نگذاريد ببرند ! ولى صدايش به گوش كسى نمىرسيد .
آن مرحوم ، أعلى اللهُ شَأنَه ميفرمود : من صاحب جنازه را مىشناختم ، اهل همدان بود و حاكم ستمگرى بود .
يكى از دوستان ما بنام دكتر حسين إحسان ، خدايش رحمت كند ، بسيار مرد شايستهاى بود ، در طهران مطبّ داشت ولى در زمستانها مدّت شش ماه به عتبات مسافرت ميكرد و در كربلا مطبّ داشت و از فقرا مزد نمىگرفت ، و خود نيز به بعضى از مستمندان دوا و أحياناً مخارج غذا را ميداد و زندگى بسيار ساده و مصفّائى داشت ، تقريباً در حدود پانزده سال است كه رحلت نموده است .
نقل كرد كه : روزى من در كاظمين مشرّف بودم و آمده بودم كنار شطّ ( شطّ دجله از كاظمين ميگذرد و مسافت آن تا حرم مطهّر اندك است ) در آنجا ديدم جنازهاى را با ماشين آوردند و پياده كردند و به دوش گرفتند به سمت صحن مطهّر ، با افرادى كه از تشييع كنندگان بودند حركت دادند .
در عراق رسم چنين است كه افرادى كه از شيعيان فوت مىكنند و داراى اهل و قبيله و عشيره هستند ، جنازهء آنها را در تابوت نهاده و به روى ماشين سوارى مىبندند و با افراد مشيّعين كه آنها نيز در
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٩٠