را سياه كرد .
افرادى از شيعيان كه در نزد او بودند بسيار محزون و مغموم شدند ، و ليكن در آن نواصب و عثمانى مذهبان ، سرور و شادى پيدا شد و شروع كردند به شماتت و سرزنش شيعيان .
مدّتى بسيار كوتاه گذشت كه در همان جائى كه در وهلهء اوّل نقطهء سياه ظاهر شده بود ، يك نقطهء سفيد و نورانى و درخشان پديدار گشت ، و دائماً و پيوسته رو به فزونى رفت و نموّ كرد تا آنكه تمام صورتش سفيد شد و درخشيد .
سيّد حميرى لبان خود را به تبسّم مليحانه گشود و با حال سرور و شادى ، لبخند زنان اين شعر را انشاد كرد :
كذَبَ الزّاعِمونَ أنَّ عَليًّا * لَنْ يُنَجّى مُحِبَّهُ مِنْ هَناتِ ( 1 )
قَدْ وَ رَبّى دَخَلْتُ جَنَّةَ عَدْنٍ * وَ عَفا لى الإلَهُ عَنْ سَيِّئاتى ( 2 )
فَابْشِروا الْيَوْمَ أوْليآءَ عَلىٍّ * وَ تَوَلَّوْا عَلىَّ حَتَّى الْمَماتِ « 1 » ( 3 )
ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنيهِ * واحِداً بَعْدَ واحِدٍ بِالصِّفاتِ ( 4 )
هامش
( 1 ) در « كشفُ الغمّة » وَ تَوَلَّوْا عَلىَّ ضبط شده است ، و ليكن مجلسى در « بحار » ج 6 ، طبع آخوندى ، ص 193 كه از « كشف الغمّة » روايت كرده است وَ تَوالَوا الْوَصىَّ ضبط نموده است .