بازارش گرم است .
در دنيا پول ارزش دارد ، طلا و نقره ارزش دارد ، جاه و مقام ارزش دارد ، مُكنت و اعتبارات ارزش دارند ، كثرت اقرباء و اولاد و دوستان و كمككاران ارزش دارند .
در آنجا اينها ارزش ندارند . بين انسان و ارحامش اگر رابطهء خدائى نباشد بريده مىشود ؛ و نسبت خويشاوندى بر اساس تقوى و فضيلت است . در آنجا مال به كار نمىآيد . أعوان و ياران به درد نمىخورند . آبرو و شخصيّت دنيائى ، حكومت و سلطنت در آنجا قيمت ندارد . و اگر فرضاً كسى بتواند اينها را از اينجا با خود ببرد ، باز در آنجا قيمت ندارد و بازارش كساد خواهد بود .
آن دكّان غير از اين دكّان و آن بازار غير از اين بازار است .
فرض كنيد شما الآن كه در فصل تابستان هستيد و هوا گرم است مقدارى يخ داريد كه سرمايهء شما را تشكيل مىدهد ؛ اين سرمايه در وضعيّت و موقعيّت فعلى داراى ارزش است ، ولى در فصل زمستان قيمت ندارد .
شخصى در فعل نجّارى استاد است ، منبّت كارى ، ميناكارى و دقائق لطيفهء اين فنّ را به خوبى ميداند و ازهرجهت فنّ او داراى قيمت است ؛ ولى به جائى رفته كه در آنجا احتياج به آهنگر دارند و با قيمت فوقالعاده استخدام مىكنند . هر چه اين نجّار بگويد : فنّ من بسيار خوب است و در محلّ خود چقدر طالب داشتم ، شما در اين موقعيّت نيز مرا استخدام كنيد ؛ من چنين و چنان انواع و اقسام
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 260
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٦٠