گوش شنيده و لذّت برده ، دل بدنبال او رفته است و بالاخره بوسيلهء حواسّ پنجگانه نفس با عالم طبع و مادّه ارتباط پيدا نموده و از اين دريچهها بهرهها و تمتّعات مادّيّهء خود را برده است .
ز دست ديده و دل هر دو فرياد * كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
دل همان نفس است كه در دنيا بوده و با رنگ و بوى دنيا آشنا شده ، و عادات و آداب و رسوم مردم دنيا را پيدا كرده و مدّتى با آنها در گير و قوس بوده ، و از مناظر آنجا لذّت برده و روز بروز تعلّقش به دنيا زيادتر شده است .
حالا ميخواهد دنيا را ترك كند و وارد در عالمى گردد كه أبداً با آنجا آشنائى نداشته است ، در عالمى كه با دنيا بههيچوجه شباهتى ندارد .
در اين دنيا اگر نفس موادّ آشنائى خود را با آن عالم تهيّه كرده و به اصطلاح برگ و ساز سفر آماده نموده است و با باطن خود آشنائى پيدا كرده است ، براحتى حركت مىكند . و اگر موادّ آشنائى با آن عالم را تهيّه ننموده ، عمرش سپرى شده و غريب مانده است ، در هنگام رحيل از اينجا رهسپار مىشود به ديار غربت ، در اين صورت سخت مىميرد ؛ چون غريب است و راه آشنائى هم نمىتواند باز كند .
متاعى ندارد كه در آنجا قابل عرضه و فروش باشد . متاعى كه در آنجا از انسان مىخرند و بدينوسيله وجود انسان را گرامى ميدارند غير از متاعى است كه در دنيا ارزش دارد و در عالم مادّه و غرور