تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
آن حضرت مثل كسى كه خجل شده و شرمنده باشد خم شدند و زير بازوهاى مرا گرفتند و نگذاردند كه من ببوسم و فرمودند : اين كارها چيست ؟ برخاستم رفتم در صحن مسجد گوهرشاد وضو گرفتم و در يكى از ايوانهاى مسجد عبايم را به خود پيچيدم و مشغول خواندن دعاى كميل شدم . در بين دعا خواب بر من غلبه كرد ، خوابم برد . در خواب ديدم شخصى كه محاسن قرمز حنائى داشت نزد من آمد و لطف بسيار كرد و گفت : ميخواهى برويم با هم گردش كنيم ؟ گفتم : بسيار خوب ! با هم حركت كرديم ، مرا دور تا دور كرهء زمين حركت داده به صورت پرواز در بالاى هر شهرى تمام افراد آن شهر را ميديدم و خوب و بد آنها را مىشناختم . و از درياها و اقيانوسها عبور كرديم و به زيارت قبر حضرت رسول و صدّيقهء كبرى و ائمّهء بقيع عليهم الصّلاة و السّلام رفتيم و پس از آن به زيارت نجف أشرف و كربلاى معلّى و ائمّهء كاظمين و سامرّاء عليهم السّلام مشرّف شديم . آن مرد در هر جا براى من زيارتنامه ميخواند ، و مطالبى عجيب براى من نقل ميكرد و در بين راهها دائماً با من مشغول تكلّم بود . من از بسيارى از حالات بزرگان و ارحام و عاقبت امر آنها سؤال ميكردم و پاسخ مىگفت : و از حالات بسيارى از مردگان از اجداد و