تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
مظفّر گويد : و بر أمثال اينها حضرت امام جعفر صادق عليه السلام اقوال ملحدين را در شأن آفات جواب گفته است ، و با برهان واضح روشن نموده است ، و مطلب را در بيان شبهه‌هاى ملحدين در ذات خالق متعال بدينجا مىرساند كه آنها مىگويند : چگونه خداوند به بندهء ضعيفش تكليف مىكند كه : با عقل لطيف خود كه احاطه بر او ندارد معرفتش را تحصيل نمايد ؟

حكمت تكليف نمودن بندگان

حضرت در پاسخ مىگويند : تكليف خداوند به شناسائى معرفتش به مقدار طاقت و وسعشان مىباشد كه به خدا برسند ، و آن اين است كه يقين به او بياورند و اوامر و نواهيش را بپذيرند ، و مردم را تكليف ننموده است تا احاطه بر صفاتش پيدا كنند ، همان طورى كه پادشاه رعاياى خود را امر نمىكند كه : بدانند او بلند قامت است يا كوتاه قامت ؟ آيا سپيد چهره است يا گندمگون ؟ بلكه امر او اين است كه به سلطنت وى اذعان بياورند و اوامرش را اطاعت نمايند .
هامش
است . ارسطاطاليس ردّ گفتارشان را نموده است به اين كه : آنچه صِدْفَةً و برحسب اتّفاق واقع مىشود آن چيزهائى است كه يك بار در خارج از متعارف صورت مىگيرد به جهت عللى كه بر طبيعت وارد مىشود و آن را از مسير طبيعى خود و از مجراى عادى خود بر مىگرداند ، و به منزلهء امور طبيعيّه‌اى نيست كه بر شكل واحدى پيوسته و به طور دائم جريان پياپى داشته باشد . ( « بحار الانوار » طبع حروفى ج 3 ص 149 . ) شيخ كاظم مظفر در توحيد مفضّل طبع بيروت در تعليقهء ص 121 آورده است : ارسطاطاليس لفظى است يونانى و معنيش دوست دارندهء حكمت است ، و به او ارسطو هم مىگويند . وى يكى از شخصيّات جهانى است كه از قرنهاى گذشته اشتهار داشته است . او شاگرد افلاطون بود و چون عمرش به 30 سال رسيد در فلسفه نظر كرد و افلاطون او را در غيبت خود به در دار التعليم صيقليّه جانشين خود نمود . ارسطو بزرگترين علماء يونان بود و از همه برتر و بليغ‌تر . وى داراى افكارى بس بلند در فلسفه مىباشد و به معلِّم اوَّل معروف است ، زيرا او اوَّلين كسى است كه علم منطق را جمع كرد و مرتّب گردانيد و اختراعى بديع نمود ، و مقام و منزلتش نزد پادشاهان عظيم گرديد تا به جائى كه اسكندر كبير امور سلطنتش را بر وفق رأى او تمشيت مىداد . ارسطاطاليس مدّت شصت و هفت سال عمر كرد و در سنهء 322 قبل از ميلاد در خلكيس فوت نمود . وى در علوم گوناگونى تصنيف كرده است .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 94 | السيد محمد حسين الطهراني