تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
مغيرة بن شعبه نامه‌اى به بُسْر بن أرْطاة نوشت و در آن از عمليّاتش سپاسگزارى كرد « 1 » ، و در آن نوشت : جَعَلَنَا اللهُ وَ إيَّاكَ مِنَ الآمِرِينَ بِالْمَعْرُوفِ ، وَ الْقَاصِدِينَ إلَى الْحَقِّ ،
هامش
( 1 ) شيخ الملّة و الدّين شيخ بهاء الدّين عاملى در « كشكول » از طبع سنگى جلد 4 ص 389 و از طبع محرَّف مصر دار إحياء الكتب العربيّة تحقيق طاهر احمد الزّاوى ج 2 ، جزء 3 ص 333 و ص 334 گويد : سوده بنت عمارة همدانيّه بر معاويه پس از موت أميرالمؤمنين على عليه السلام وارد شد . معاويه شروع كرد به سرزنش و بدگوئى از او كه در ايّام صفّين لشكر حضرت را بر عليه او تحريض مىكرده است و سخن بدانجا كشيد كه به او گفت : چه حاجت دارى ؟ ! سوده گفت : خداوند تو را مورد مؤاخذه قرار مىدهد دربارهء امر ما و آنچه كه بر تو واجب كرده است از حقّ ما ! پيوسته از ناحيهء تو كسى بر ما گماشته مىشود كه به علوّ و مكانت تو تكيه زده بر ما جفا مىكند و به سلطنت و قدرت تو اعتماد كرده ما را همچون سنبل درو مىنمايد و مانند بوتهء دانهء اسپند لگدمال مىكند ، مصائب و سختيهاى ناهموار و غير قابل تحمّل بر ما فرود مىآورد و ما را در كام مرگ مىنهد . و اينك بشر 1 بن أرطاة بر ما وارد شد ، مردان ما را كشت و اموالمان را مصادره نمود . و اگر اطاعت تو و بيعت با تو را بر گردن ننهاده بوديم عزّت و قوّهء دفاعيّهء ما كفايت او را مىنمود ! اگر او را معزول نمودى سپاست مىگزاريم و گرنه سر از طغيان و سركشى با تو بر مىافرازيم معاويه به وى گفت : إيَّاىَ تُهَدِّدين بقومك ! لقد هممتُ أن أحملك على قَتَبٍ اشْوسَ فأردّك إليه فينفذ فيك حكمَه . « تو مرا با اتّكاء خويشاوندان و اقوامت تهديد مىكنى ؟ ! من قصد كردم تو را بر جهاز شتر سركش بنشانم و به نزد بسر گسيل دارم تا او حكمش را راجع به تو انفاذ كند ! » سوده ساعتى سر به زير افكند و پس از آن گفت :صلّى الإله على جسم تضمّنها * قبر فأصبح فيه العزّ مدفونا قد حالف الحقّ لا يبغى به بدلا * فسار بالحقّ و الايمان مقرونا« درود و سلام خداوند باد بر پيكرى كه او را قبرى در برگرفته است كه عزّت و شرف در آن قبر مدفون گرديده است . او هم سوگند با حق بود و بجاى حق أبداً بدلى را جستجو نمىكرد ، و لهذا او قرين با حق و قرين با ايمان بود . » معاويه گفت : كيست آن كس اى سوده ؟ ! سوده گفت : قسم به خدا او أميرالمؤمنين على بن أبى طالب عليه السلام است . قسم به خدا من دربارهء مردى كه او را به اخذ صدقات ما گماشته بود به نزد او رفتم آن مرد بر ما ستم داشته بود . وقتى من به نزد على رسيدم مصادف بود با حال قيام كه نماز بخواند . همين كه مرا ديد دست از نمازش برداشت و با مرافقت و رأفت و عطوفت رو به من نمود و گفت : آيا حاجتى دارى ؟ ! گفتم : آرى ! و خبر آن مرد متولّى صدقات را به او دادم . على گريست و گفت : اللّهمّ أنت الشاهد عَلَىَّ و عليهم أنّى