برخاستن گرد و خاك و غبار بكشد ؟ !
وليد گفت : بر تو لازم است كه به جنگ او به روى ! زيرا تو از ميان همهء مردم به مبارزهء با او سزاوارتر مىباشى ! معاويه گفت : سوگند به خدا او مرا به مبارزه طلب نموده است تا حدّى كه من از قريش شرمنده شدم . در اين حال معاويه به بُسْر بن أرْطاة رو كرد و به او گفت :
آيا تو به جنگ با على اقدام مىنمائى ؟ !
بُسر گفت : براى جنگ با او هيچ كس سزاوارتر از تو نمىباشد ، و معذلك من به جنگ او مىروم . بسر پسر عموئى داشت كه از حجاز آمده بود كه دخترش را خواستگارى كند ، به بسر گفت : مبادا با على جنگ كنى ! چه كسى تو را بدان دعوت نموده است ؟ ! بسر گفت : من راجع به اين مهم وعده دادهام ، و حيا مىكنم دست از وعدهام بردارم !
پسر عمّش به وى خنديد ، و ابياتى را سرود كه از آن جمله اين دو بيت مىباشد :
كَأنَّكَ يَا بُسْرَ بْنَ أرْطَاةَ جَاهِلٌ * بِآثَارِهِ فِى الْحَرْبِ أوْ مُتَجَاهِلُ 1
مَتَى تَلْقَهُ فَالْمَوْتُ فِى رَأسِ رُمْحِهِ * وَ فِى سَيْفِهِ شُغْلٌ لِنَفْسِكَ شَاغِلُ 2
1 - « اى بسر پسر أرطاة ! گويا تو به آثار على در جنگها جاهل مىباشى يا تجاهل مىكنى !
2 - هر زمان او را ببينى مرگ را در سر نيزهء او خواهى ديد ، و در شمشيرش اثرى است كه تو را ديگر به ياد خودت نمىاندازد . » يعنى با ضربهء اوَّلين تو را مىكشد !
بسر گفت : مگر چيزى غير از مرگ هم در بين وجود دارد ؟ ! و در حالى كه كلاهخود آهنين بر سر داشت و زره پولادين سراپايش را پوشانيده بود پيش آمد و ندا در داد : اى ابوالحسن بيا براى مبارزهء با من .
امام عليه السلام بدون اندكى درنگ به سوى او پيش رفت ، و همين كه نزديك وى رسيد ، نيزهاى به او زد كه پخش بر زمين گشت . او هم در اين موقعيّت متوسل به عورتش شد همچون ابن عاص كه پيش از او آن را مكشوف داشت .