عمرو گفت : اينك كه على تو را به مبارزه طلبيده است نيكو نيست مگر آنكه با وى مبارزه كنى !
معاويه گفت : دسته جمعى بايد به ديدار على برويم !
ابن عاص گفت : قسم به خدا من به جنگ على مىروم گرچه هزار بار كشته گردم !
در اين حال آمد در برابر مبارزهء با امام ، و آنچه واقع شد از امر عورتش ما را بى نياز از بيانش مىدارد « 1 »
در جيش معاويه سوار يكّه تازى بود كه به وى ابوداود مىگفتند ، او گفت : اگر معاويه با مبارزهء ابوالحسن كراهت دارد من به جنگ او مىروم . سپس ميان دو صف آمد و گفت : من ابوداود مىباشم ! اى ابوالحسن بيا به نزد من براى كارزار !
امام جلو رفت . مردم همه فرياد زدند : اى أميرالمؤمنين ، از نزد اين سگ برگرد كه اين مرد هم پايه و هم منزلت تو در مبارزه نمىباشد !
امام فرمود : واگذاريد مرا ، و حمله كرد بر او فقط بر او يك ضربه وارد كرد كه او را به دو نصف كرد ، نصفى در طرف راست بيفتاد و نصفى در طرف چپ . هر دو لشكر از هول و دهشت اين ضربه به لرزه و تكان درآمدند . ابوداود در عسكر معاويه پسر عموئى داشت صيحه برآورد : اى زشت نفس من ! خداوند بعد از تو بقاء را براى من قبيح كند . او به مبارزهء امام رفت و به پسر عمّش ملحق شد .
تمام اين قضايا و جريانها در حالتى است كه معاويه بر فراز تلّ ايستاده مىبيند و مشاهده مىنمايد . معاويه گفت : مرده باد اين مردان رزمجو ! آيا در ميان ايشان يك نفر وجود ندارد كه بتواند على را يا در حال مبارزه ، يا در حال فتك و ترور ، يا در وقتى كه دو لشكر به هم بر مىآيند و اختلاط در ميانشان پيدا مىشود ، يا در وقت
هامش
( 1 ) در همهء تواريخ آوردهاند كه چون عمرو عاص در برابر حضرت بايستاد ، حضرت به او نيزهاى زدند كه بر روى زمين افتاد . چون حضرت رفتند تا كارش را تمام كنند خود را به پشت افكند و پيراهن خود را بالا زد و عورتش را نشان داد . حضرت چشم خود را بستند و از كنار وى دور شدند .