من و ميان خدا هيچ يك از خلايق او وجود نداشتند ! حاضرين گفتند : راست گفتى ! »
ابن خلدون راجع به طرز و كيفيّت روايات اسرائيليّه در تفسير قرآن كريم گويد :
هنگامى كه بنا شد علوم لسان به طور صناعى در موضوعات لغت و احكام اعراب و بلاغت در تراكيب درآيد ، و دواوين نوشته شد بعد از آنكه اين علوم فقط به صورت ملكههاى ذهنى عرب بود و به نقل و يا به كتابى مراجعه نمىگشت ، آن ملكات به نسيان سپرده شد و بنا شد رجوع به كتب اهل لسان شود . در اين حال در تفسير قرآن نياز به كتاب شد زيرا قرآن به زبان عرب و بر منهاج بلاغت آنهاست . در اين وقت تفسير به دو قسم منقسم گرديد :
تفسير نَقْلى كه مستند مىباشد به آثار منقولهء از سَلَف ، و آن عبارت است از معرفت ناسخ و منسوخ و اسباب نزول و مراد و مقصود آيات . و تمام اين امور دانسته نمىشود مگر به واسطهء نقل از صحابه و تابعين . متقدِّمين در اين امر مطالبى را گرد آورده و محفوظ داشتند مگر اينكه كتب و منقولاتشان مشتمل بود بر غَثّ و سَمين ، و مقبول و مردود .
و اين به علت آن بود كه عرب ، اهل كتاب و علم نبودهاند و آنچه برايشان غلبه داشت بيابانى بودن و بىسوادى بود . و هنگامى كه نفوسشان اشتياق پيدا مىكرد تا اطلاع حاصل كنند به آنچه كه نفوس بشر به آن اشتياق پيدا مىكند از اسباب مُكَوِّنات و ابتداى آفرينش و اسرار وجود ، آنها را فقط از اهل كتاب مىپرسيدند كه پيش از ايشان صاحب كتاب بودهاند و از آنان استفاده مىنمودند . « 1 » و ايشان اهل تورات بودند از يهوديان ، و كسانى كه از دين يهود پيروى مىكردند كه مردم نصارى بودهاند .
و اهل توراتى كه در آن روز در ميان عرب بودهاند مردمى بَدَوى بودهاند مانند
هامش
( 1 ) ابن اسحق از يهود و نصارى تحمّل روايت مىنمود و ايشان را در كتب خود اهل العلم الاوّل مىناميد . ( « معجم الادباء » ج 18 ص 8 )