نزد ربيع رسيد چند سيلى به وى نواخت و به ربيع گفت : اى أبو الفضل ! اين خبيث ساربانى است از اهل كوفه به من شتران خود را كرايه داده است رفت و برگشت . و اينك از دست من فرار كرده است و شترهاى خود را به سرلشگران خراسانى كرايه داده است و من بر اين مُدَّعايم شاهد و بيّنه دارم . الآن تو بر من دو نفر از پاسبانان را ضميمه كن تا از دستم نگريزد !
ربيع دو نفر پاسبان با وى مُنضمّ كرد ، و آن دو نفر با وى به راه افتادند . چون از مسجد دور شدند محمد بن زيد به او گفت : اى خبيث ! حقّ مرا به من ادا مىكنى ؟ !
گفت : آرى اى پسر رسول الله !
محمد بن زيد به گماشتگان گفت : شما برويد ! و سپس وى را آزاد كرد .
محمد بن هشام سر محمد بن زيد را بوسيد و گفت : پدرم و مادرم به قربانت
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ
. « 1 » و در اين حال گوهرى بيرون آورد كه ارزشمند بود و به او داد و گفت : مرا به پذيرش اين دانه مفتخر فرما !
محمد بن زيد گفت : إنَّا أهْلُ بَيْتٍ لَا نَقْبَلُ عَلَى الْمَعْرُوفِ ثَمَناً .
« ما خاندانى هستيم كه در برابر كار نيكوئى كه انجام دادهايم مزدى را نمىپذيريم ! »
و من از تو درگذشتم دربارهء چيز عظيمتر از اين كه خون زيد بن على است . برو به سلامت و در امان خدا ! و خودت را پنهان كن تا اين مرد ( منصور ) مراجعت كند . زيرا در جستجوى تو جدِّيَّتى تمام دارد .
اين فعل را از مكارم شِيَم و عظيم همّت او به شمار آوردهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) آيه 124 از سورهء 6 : انعام : « خداوند داناتر است به محلى كه رسالتش را در آنجا قرار دهد . »
( 2 ) « رياض السّالكين » طبع سنگى ص 19 و طبع حروفى ج 1 ، ص 139 . سيد اجل شارح : مؤلِّف كتاب در ذيل بيان اين حكايت فرموده است : شارح صحيفه گويد : نسب من منتهى