دَعَاكَ أنْ تَحْفَظَ شَيْئاً تَحْتَاجُ أنْ تَتُوبَ إلَى اللهِ مِنْهُ . « 1 »
« چه نيكو حفظ نمودهاى ! و ليكن چه چيز تو را برانگيخت تا حفظ كنى چيزى را كه نيازمند گردى تا از آن به سوى خدا توبه نمائى ؟ ! »
بيست و ششم : با سند خود روايت مىكند از يحيى بن آدم كه گفت : حديث كردند براى ما سفيان بن سعيد و شريك بن عبد الله ، و حسن بن صالح و گفتند : أدْرَكْنَا أبَا حَنِيفَةَ وَ مَا يَعْرِفُ بِشَىْءٍ مِنَ الْفِقْهِ ، مَا نَعْرِفُهُ إلَّا بِالْخُصُومَاتِ . « 2 »
« ما أبوحنيفه را ادراك نموديم ، و وى را عارف به چيزى از فقه نيافتيم ، و ما او را فقط عالم به خصومات مىدانيم . »
بيست و هفتم : با سند خود روايت مىنمايد از مُزْنى كه مىگفت : شنيدم كه شافعى مىگفت : ابو حنيفه با مردى مناظره مىكرد و در ميان مناظره با او صدايش را بلند مىكرد . در اين حال مردى بر آنها ايستاد و آن مرد به ابوحنيفه گفت : خطا نمودى !
ابو حنيفه گفت : آيا تو مگر مىدانى كه مسأله در چه بحثى است تا خطايش را بشناسى ؟ !
آن مرد گفت : نه !
ابو حنيفه گفت : پس چگونه دانستهاى كه من خطا نمودهام ؟ !
آن مرد گفت : از آنجا دانستم كه هنگامى كه حُجَّت تو بر عليه رفيقت استوار است ، با او به رِفق و آرامى مباحثه مىكنى ، و هنگامى كه حُجَّت او بر عليه تو قوى است فرياد كشيده و عصبانى مىشوى و جنايت مىكنى ! » « 3 »
بيست و هشتم : با سند خود روايت مىنمايد از أبا ربيعه محمد بن عَوْف كه مىگفت : من از حَمّاد بن سَلِمَه شنيدم كه ابوحنيفه را به كنيهء أبُوجيفَه نام مىبرد . « 4 »
بيست و نهم : با سند خود روايت مىكند از حنبل بن اسحق كه گفت : شنيدم
هامش
( 1 و 2 و 3 و 4 ) « تاريخ بغداد » ، ج 13 ص 431 و ص 432 .